برای فاطیما ، دخترک دوست داشتنی که از بین ما رفته است و برای مادر عزیزش.
حالا یک هفته است که دخترک از دنیا رفته است.مادرش که به مرده ای بیشتر میماند ، چنان در خود فرو رفته است که چهره مسخ شده اش به سختی قابل شناختن میباشد. چشم ها پف کرده و سرخ، گردن فرو رفته در سینه و قامتش چون جنین ، خمیده، هر بار که مرد نوحه خوان اسم دخترک را میآورد و میگوید نازدردانه پدر و مادرش، زن آتش گرفته ، شعله ور میشود و سیل اشک جاری میشود، نگاهش بر عکس دخترک است ،عکس تولد دختر با لباس توری خوشرنگی که چون فرشتگان میماند و باید که اگر دست مرگ از کنارش به سادگی رد میشد میتوانست آن عکس را به نوه هایش نشان دهد و بگوید اینجا مادرتان یازده ساله است و من آن روز را به خوبی به یاد دارم که لحظه گرفتن عکس از دیدنش، قند توی دلم آب میشد و .....
حالا عکس دخترک داخل قاب گلهاست و مادر چشم از او بر نمیدارد، مچاله شده روی صندلی پلاستیکی داخل مسجدی که شاید قبل از این هیچگاه گذرش به داخل آن نخورده بود، در حال سوگواری برای دردانه دخترش از حال میرود.
شاید زن در اعماق وجودش از خدا میپرسد که چرا دختر من؟کجای دنیا را تنگ کرده بود، از تو خشمگین و عصبانی ام، چرا که این درد عظیم را به من بخشیدی، کجای دنیای تو را تنگ کرده بود موجودی چنین زیبا و شیرین.....
حالا همه مادرها به خانه بر میگردند و کودکانشان را در آغوش خواهند گرفت و شاید هم در ته دلشان از اینکه جای من نیستند احساس آرامش کنند ، اما من به خانه که برگردم و جای خالی اش را ببینم باید این فقدان بزرگ را تا ابد با خود حمل کنم ، تا ابد ، تا همیشه...
آه دخترکم ، آه دخترکم ، آه دخترکم