و تو نیز ، در کنار مردگان هر روز، مرده بودی 

بیهوده می‌اندیشم که هستی، 

پناهگاهی. 

اما دمی گذشت و در تیرگی ،

تنهاییم رو چون دو ابر سنگین از باران‌های خروشان ، 

دیدم که می‌گریست بر مزار تو.

ای مرد گمشده در خیال من ، 

برگرد به دنیای زندگان.

تاریکی، ساییده بر لبان من ، 

چشم انتظار چراغ تو مانده ام.

ای مرد روزهای جوانی،  

برگرد به دنیای پر اضطراب من.

فانوس نیمه روشن است اما هنوز ،

در انتظار دست تو ، امیدوار ، شعله می‌کشد. 

برگرد.