تو از خورشیدها آمدهای، از سپیدهدمها آمدهای
تو از آینهها و ابریشمها آمدهای.
در خلئی که نه خدا بود و نه آتش
نگاه و اعتماد ترا به دعائی نومیدوار طلب کرده بودم.
جریانی جدی
در فاصله دو مرگ
در تهی میان دو
تنهائی -
[ نگاه و اعتماد تو، بدینگونه است!]
شادی تو بیرحم است و بزرگوار،
نفست در دستهای خالی من ترانه و سبزی است
من برمیخیزم!
چراغی در دست
چراغی در دلم.
زنگار روحم را صیقل میزنم
آینهای برابر آینهات میگذارم
تا از تو
ابدیتی بسازم.
#احمد_شاملو