و بسان آخرین درخت بلوط به خواب رفته ، در دامنه های پر پیچ و خم زاگرس،
عادت میکنیم به زمستانی سرد و ناگوار .
تنهایی چون ابری سنگین که بر دامنه مینشیند ، سایه میاندازد بر تنمان ، غلیظ ، سنگین ، تلخ .
چشم فرو میبندیم از انتظار، درد کشیدن به ز دروغی بیهوده.
بهار اگر بیاید سبز نخواهیم شد اینبار
که از ریشه به خواب رفته ایم ، اما نه اندوهگین و نه شرمسار، پذیرای حقیقت خویش هستیم .
تو هیچ گاه ، بر هیچ تنه خشکیده درختی ، دست نکشیده ای ، تا چون مسیح زنده کنی، مردگان را.
تو در کوهها به خواب رفته ای و دیگر هیچ بهاری را نخواهی دید.