فصل، فصل عزا بود اما رقصیده بودیم
چنان رقصیده بودیم که زمین ، شعله ور در زیر پایمان
وآسمان افتاده در چشمانمان.
فصل ، فصل باران بود، ما باریده بودیم
چنان باریده بودیم که هیج شده ، در دل خاک فرو رفتیم و
جوانه زده بودیم.
صف به صف، در پارچه های رنگین، جوانه ها در خاک ، انباشته شده در کف خاک سرد حیاطی سیمانی، هنوز ریشه هایمان زنده بود و قلبمان میرقصید.
مادرها آمده بودند و رقصیده بودند و آواز میخواندند، فصل فصل آواز بود و هلهله
تمام سرزمین جشن عزا بود و آواز.
تصورکن
عزا، جشن ، آواز ، ریشه ...
چنین فصلی بود ، زمستان