سفر خیال در زمستان خونین

و تو نیز ، در کنار مردگان هر روز، مرده بودی 

بیهوده می‌اندیشم که هستی، 

پناهگاهی. 

اما دمی گذشت و در تیرگی ،

تنهاییم رو چون دو ابر سنگین از باران‌های خروشان ، 

دیدم که می‌گریست بر مزار تو.

ای مرد گمشده در خیال من ، 

برگرد به دنیای زندگان.

تاریکی، ساییده بر لبان من ، 

چشم انتظار چراغ تو مانده ام.

ای مرد روزهای جوانی،  

برگرد به دنیای پر اضطراب من.

فانوس نیمه روشن است اما هنوز ،

در انتظار دست تو ، امیدوار ، شعله می‌کشد. 

برگرد.

 

 

۱۳ بهمن ۰۴ ، ۲۱:۵۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

زمستان خونین با جبران خلیل جبران

دیشب به خودم گفتم : 

شعور یک گیاه در وسط زمستان

از تابستان گذشته نمی آید ..

از بهاری می آید که فرا می‌رسد ..

 

گیاه به روزهایی که رفته نمی‌اندیشد ‌‌ ..

به روزهایی می‌اندیشد که می آید‌ ..

 

اگر گیاهان 

یقین دارند ...

که بهار خواهد آمد ..

چرا ما انسان ها باور نداریم ..

که روزی خواهیم توانست 

به هرآن‌چه می‌خواهیم

دست یابیم ..؟

 

جبران_خلیل_جبران

نامه‌های_عاشقانه_یک_پیامبر

 

 

۱۳ بهمن ۰۴ ، ۲۱:۴۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

زمستان خونین با ناظم حکمت

و ما 

زمستان دیگری را

سپری خواهیم کرد

با عصیان بزرگی که درونمان هست

و تنها چیزی که گرممان می‌دارد

آتش مقدس امیدواری‌ست

 

ناظم_حکمت

۱۳ بهمن ۰۴ ، ۲۱:۴۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

زمستان خونین با رضا براهنی

کس از کسان شهر را خبر نشد

که این درخت خشک را

من آفریده‌ام

 

به جز دو قلب ما، درون خانه‌ای ز خانه‌های شهر

کس از کسان شهر را خبر نشد

که کشتن است عشق، عشق کشتن است

کس از کسان شهر را خبر نشد

که مردن است عشق، عشق مردن است

 

کنون برهنه ایستاده‌ام میان چارراه شهر

شفای من، درون خانه‌ای ز خانه‌های شهر نیست

شفای من درون قلب عابران چارراه نیست

شفای من درون ابرهای روی کوه‌هاست

شفای من درون برف‌هاست

 

برهنه ایستاده‌ام میان چارراه شهر

و نعره می‌زنم: ببار! هان ببار! هان ببار، ابر

که گرچه مُرده قلب من، ولی نمرده روح من

ببار! هان ببار! هان ببار، ابر...

 

رضا_براهنی

 

 

۱۳ بهمن ۰۴ ، ۲۱:۴۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

فصل عزا

فصل، فصل عزا بود اما رقصیده بودیم
چنان رقصیده بودیم که زمین ، شعله ور در زیر پایمان
وآسمان افتاده در چشمانمان.
فصل ، فصل باران بود، ما باریده بودیم
چنان باریده بودیم که هیج شده ، در دل خاک فرو رفتیم و
جوانه زده بودیم.
صف به صف، در پارچه های رنگین، جوانه ها در خاک ، انباشته شده در کف خاک سرد حیاطی سیمانی، هنوز ریشه هایمان زنده بود و قلبمان می‌رقصید.
مادرها آمده بودند و رقصیده بودند و آواز میخواندند، فصل فصل آواز بود و هلهله
تمام سرزمین جشن عزا بود و آواز.
تصورکن
عزا، جشن ، آواز ، ریشه ...
چنین فصلی بود ، زمستان 

۰۵ بهمن ۰۴ ، ۰۷:۳۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

سربازان خسته

سرانجام

بازگشتیم به خانه

از نبردهایی سنگین و طولانی

نمیدانستیم آیا زنده مانده ایم یا در میدان نبرد مرده ایم!

نبردی که پایانی برای آن نبود .

پشت میز آشپزخانه نشستیم و چای نوشیدیم.

در سکوت عصری پاییزی، زنان کوچک خاموشی بودیم

گرد هم آمده، چون سربازان خسته میدان جنگ،غوطه در رویای فتح سرزمینی دور، 

در سکوت بعد از نبردی سنگین، 

تنها چای می‌نوشیدیم.

۱۸ آذر ۰۴ ، ۲۲:۰۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

آغشته به هیچ

به تو آغشته بودم

تمام آن شبهای بلند پاییز، با زوزه باد تنها در گورستان خانه، 

در خلوت اشیا،

در تنهایی درخت خشکیده انجیر در باغچه به خاک رفته

تنها به تو آغشته بودم، بهار نارنج درخت زندگیم، 

آنچنان که پنجره به آفتاب و 

آفتاب به آسمان. 

اکنون که رگبار زندگی، مرا به تلخی زیر رو می‌کند 

و تو را می‌شوید از تنم....

زمزمه ای ، مبهم در قلبم ، صدای زنی شکسته ، سالخورده ، 

به گوش می‌رسد که می‌خواند:هنوز به تو آغشته ام ، شکوفه بهار نارنج......

مرا به خاطر می‌آوری؟

۱۸ آذر ۰۴ ، ۰۹:۳۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

یاد دوست با عباس صفاری

می گویند عمر من و تو

در محاسبات نجومی

در حد پلک زدن یک ستاره هم نیست

من اما حاضرم

زیر تک درختی

پرت افتاده تر از تنهائی آدم

در پرتو حسن تو بنشینم

و صد سالی یکبار

پلک بزنم.

عباس صفاری

۱۶ آذر ۰۴ ، ۰۸:۵۳ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

زمین بدون ما

 

در جهانی به خواب می‌رویم

و در جهانی دیگرگون بیدار می‌شویم

ناگاه، دیزنی افسون فرومی‌نهد  

پاریس از شور باز می‌ماند 

نیویورک دیگر برپا نیست

دیوارِ چین، برج و بارو نیست

و مکّه تهی‌ست

آغوش‌ها و بوسه‌ها تیغه‌ی مرگ‌اند

و گریز از یار و والدین

نشانِ مهرورزی است

یک‌باره می‌بینی زیبایی و زور و زرها

بی‌ارزش است

و نمی‌تواند اکسیژنی را 

که برای‌اش پرپر می‌زنی فراهم کند!

 

 هنوز جهان، زندگی و زیبایی خود را داراست

اما انسان را به قفسی واسپرده است؛

 

تو گویی پیامی برای ما دارد:

 

«به شما نیازی نیست.

 آب، خاک، آسمان و هوا، بدون شما سر پاست.

پس اگر باز آمدید، به یاد بیاورید که 

مهمان من‌اید و من از شما فرمان نمی برم!»

 

■شاعر: فرانچسکا ملاندری

۱۵ آذر ۰۴ ، ۱۳:۲۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

آذر با احمد شاملو

تو از خورشیدها آمده‌ای، از سپیده‌دم‌ها آمده‌ای

تو از آینه‌ها و ابریشم‌ها آمده‌ای.

 

در خلئی که نه خدا بود و نه آتش

نگاه و اعتماد ترا به دعائی نومیدوار طلب کرده بودم.

جریانی جدی

در فاصله دو مرگ

در تهی میان دو

تنهائی -

[ نگاه و اعتماد تو، بدین‌گونه است!]

 

شادی تو بی‌رحم است و بزرگوار،

نفست در دست‌های خالی من ترانه و سبزی است

من برمی‌خیزم!

چراغی در دست

چراغی در دلم.

زنگار روحم را صیقل می‌زنم

آینه‌ای برابر آینه‌ات می‌گذارم

تا از تو

ابدیتی بسازم.

 

 #احمد_شاملو

 

۱۵ آذر ۰۴ ، ۱۳:۲۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی