و سیزده بدر ، روز تلخی بود در خانه ، پدر که جز در اعیاد مذهبی ، تمام سال را سر کار بود ، این روز را هر سال برای کاشتن باغچه اش ، انتخاب میکرد و در خانه میماند. بیرون رفتن در این روز برای اعضای خانه به دلایل نامعلومی، ممنوع بود و اگر پدر مرد غریبه ای را برای کاشتن باغچه با خود می‌آورد، کسی حق رفتن به حیاط را هم نداشت. هر شادی و لذتی در این روز برای ما عملی گناه آمیز محسوب می‌شد و توضیحی هم برای آن داده نمیشد . کار آماده شدن باغچه بزرگ حیاط تا ساعاتی طولانی ادامه داشت و سایه ترسناک پدر در تمام روز بر خانه گسترده میشد ، کوچکترین کاری ، خنده نابجایی یا روسری افتاده بر شانه ای در کنار پنجره، می‌توانست به هیاهویی وحشتناک ختم شود . صداها در گلو خفه شده ، در خانه می‌ماندیم و از وحشت بهانه جویی پدر ، نگران و مضطرب، روز سیزدهم فروردین را سپری میکردیم. 

عصر که میشد، پدر برای رفتن به مسجد آماده میشد و ار خانه بیرون میرفت ، حیاط را به سرعت تمیز میکردیم تا از خشم پدر در امان بمانیم و سر شب میخوابیدیم تا هنگام آمدن پدر سر راهش نباشیم .

خشم بی امان پدر ، را نمی فهمیدیم، تنفرش از خودمان را نمی‌فهمیدیم ، خشونت و دشمنی اش را با شادی و خنده و لذت نمی‌فهمیدیم، چرا ما را اینگونه در سایه ترس و وحشت می‌گذاشتند تا مانند دیگران نباشیم؟

حاصل عمری در سایه زیستن ، به حفره های عمیقی تبدیل میشد که هیچگاه ترکمان نکردند، حفره های عمیق، زخمهای پی در پی ، وحشت مداوم از زیستن ، ما را به آدمهایی تبدیل کرد که مردگی کردیم نه زندگی. 

مردگی کردیم نه زندگی .

مردگی .