و نه رهایی و نه شفایی،
و نیست هیچ چاره ای از عشق،
پنهان اش کرده بودیم در قعر بستر اندوه ، جایی در فراسوی تن، در اعماق روح ، در تاریکی ، در عمق فرسودگی .
عشق ، اما ، سبز شده بود ، بدون آنکه بدانیم ،
چون درختی تناور در دل دامنه کوهی در دوردست ، جایی میان برهوت و دشت .
بدون آنکه بدانیم، در سایه اش زیسته بودیم و گمان به فراموشی می داشتیم.
گمان به میرایی، گمان به نیستی.
نسیمی وزید و پنجره ای گشوده شد بر حالی،
به سادگی پر پر شدن قاصدکی،
آمدی و نشستی بر جانمان.