چه شد که ناگاه فروکش کردی در قلبم .

چون بارانی بهاری که به یکباره بدل میشود به آفتابی سوزان ،

زیر پوستم نفوذ کردی و جایی در اعماق خاطراتم گم شدی .

چه شد که کلمات باشکوه در وصف تو ، ناگاه به روزمرگی های همیشگی تبدیل شد و لبخند تو ، به حرکات کش دار یک خاطره .

میدانم که جایی در روحم ، در قلبم ، در دستانم تو را با خود زندگی میکنم ، 

در همین نوشیدن قهوه دم صبح ، یا پیاده روی های طولانی شبانه ، شاید .

 آنچنان با من زیسته ای که دیگر ندانم که من هستم یا تو ام .

توامان خویش ، شادی وصلی که در فروکش خویش نیز ، افسون خوشی های کوچک را پنهان میکند .

اینگونه است که کلمات ، همین کلمات عریان و خشن هر روز نیز ، در وصف تو میتواند در روزمرگی خویش ، به غایت باشکوه باشند ، همین کلمات ساده ، تکراری ، و گاه بیهوده .

توامان من !

دیگر از چه بگویم !