۵ مطلب در فروردين ۱۴۰۴ ثبت شده است

فروردین من ، تویی

جیرجیرکی، سر می‌دهد آوازی ممتد در شبانگاهی 

شب ، با آواز جیرجیرک، مانوس است و زیبا،  

آنگونه که من ، با یادهای تو ، زیبا تر.

تو ، آن دامنه های سر سبز میان کوههای ستبر دوردست را میمانی که جا خوش می‌کنند گل های خودروی بهاری در فروردین ، 

جایی در خنکای میان زمین و آسمان ، آغشته به تو ام.

فروردین من !

فانوس روشن !

انتظار همیشه!

آغشته ام به تو .

آغشته. 

۱۵ فروردين ۰۴ ، ۰۲:۰۴ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
نرگس کریمی

سیزدهم فروردین ، روز تلخی بود

و سیزده بدر ، روز تلخی بود در خانه ، پدر که جز در اعیاد مذهبی ، تمام سال را سر کار بود ، این روز را هر سال برای کاشتن باغچه اش ، انتخاب میکرد و در خانه میماند. بیرون رفتن در این روز برای اعضای خانه به دلایل نامعلومی، ممنوع بود و اگر پدر مرد غریبه ای را برای کاشتن باغچه با خود می‌آورد، کسی حق رفتن به حیاط را هم نداشت. هر شادی و لذتی در این روز برای ما عملی گناه آمیز محسوب می‌شد و توضیحی هم برای آن داده نمیشد . کار آماده شدن باغچه بزرگ حیاط تا ساعاتی طولانی ادامه داشت و سایه ترسناک پدر در تمام روز بر خانه گسترده میشد ، کوچکترین کاری ، خنده نابجایی یا روسری افتاده بر شانه ای در کنار پنجره، می‌توانست به هیاهویی وحشتناک ختم شود . صداها در گلو خفه شده ، در خانه می‌ماندیم و از وحشت بهانه جویی پدر ، نگران و مضطرب، روز سیزدهم فروردین را سپری میکردیم. 

عصر که میشد، پدر برای رفتن به مسجد آماده میشد و ار خانه بیرون میرفت ، حیاط را به سرعت تمیز میکردیم تا از خشم پدر در امان بمانیم و سر شب میخوابیدیم تا هنگام آمدن پدر سر راهش نباشیم .

خشم بی امان پدر ، را نمی فهمیدیم، تنفرش از خودمان را نمی‌فهمیدیم ، خشونت و دشمنی اش را با شادی و خنده و لذت نمی‌فهمیدیم، چرا ما را اینگونه در سایه ترس و وحشت می‌گذاشتند تا مانند دیگران نباشیم؟

حاصل عمری در سایه زیستن ، به حفره های عمیقی تبدیل میشد که هیچگاه ترکمان نکردند، حفره های عمیق، زخمهای پی در پی ، وحشت مداوم از زیستن ، ما را به آدمهایی تبدیل کرد که مردگی کردیم نه زندگی. 

مردگی کردیم نه زندگی .

مردگی .

۱۴ فروردين ۰۴ ، ۱۹:۳۰ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

بایزید بسطامی

‌بایزید بسطامی، نام‌دارترین عارف قرن سوم - که به دشمنی مُلایان و خطیبان و امامان جمعه زمانه‌اش، تبعید شده بود- به اصلی باور داشت و تا آخر عمر بر سر آن ماند:

«محبت آن است که بسیار خود را اندک شمری و اندک حق، بسیار دانی.»

گفته‌اند بایزید، این اصل اخلاقی را هزار و دویست سال پیش، در بیابان و دشت و شهر و روستا، در جمع یا تنهایی، زیر سقف یا آسمان هم پیاده می‌کرد:

«بایزید با یاری جامه می‌شست به صحرا. یار گفت: جامه به دیوارها باز اَفکنیم (تا خشک شود)؟

گفت: میخ اندر دیوارِ مردم نتوان زد.

یار گفت: از درخت‌ها فرو آویزیم؟ گفت: نه، که شاخ‌ها بشکند.

یار گفت: پس چه کنیم؟ بر این گیاه‌ها باز افکنیم؟

بایزید گفت: نه، علف ستوران (اسب و قاطر) بُود. بر ایشان پوشیده نکنیم.

پس خود پشت به آفتاب کرد و پیراهن بر پشت اَفکند تا خشک شود.»

بایزید بسطامی: «یا چنان نمای که هستی یا چنان باش که می‌نمایی.»

شرح بایزید_بسطامی، رساله قُشیریه

۱۴ فروردين ۰۴ ، ۱۱:۰۵ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نرگس کریمی

فروردین دوباره

و نه رهایی و نه شفایی، 

و نیست هیچ چاره ای از عشق، 

پنهان اش کرده بودیم در قعر بستر اندوه ، جایی در فراسوی تن، در اعماق روح ، در تاریکی ، در عمق فرسودگی .

عشق ، اما ، سبز شده بود ، بدون آنکه بدانیم ، 

چون درختی تناور در دل دامنه کوهی در دوردست ، جایی میان برهوت و دشت .

بدون آنکه بدانیم، در سایه اش زیسته بودیم و گمان به فراموشی می داشتیم. 

گمان به میرایی، گمان به نیستی.

نسیمی وزید و پنجره ای گشوده شد بر حالی،  

به سادگی پر پر شدن قاصدکی، 

آمدی و نشستی بر جانمان.

۱۳ فروردين ۰۴ ، ۲۰:۲۷ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نرگس کریمی

بسان درخت

و بسان آخرین درخت بلوط به خواب رفته ، در دامنه های پر پیچ و خم زاگرس،  

عادت میکنیم به زمستانی سرد و ناگوار .

تنهایی چون ابری سنگین که بر دامنه می‌نشیند ، سایه می‌اندازد بر تنمان ، غلیظ ، سنگین ، تلخ .

چشم فرو می‌بندیم از انتظار، درد کشیدن به ز دروغی بیهوده. 

بهار اگر بیاید سبز نخواهیم شد اینبار   

که از ریشه به خواب رفته ایم ، اما نه اندوهگین و نه شرمسار، پذیرای حقیقت خویش هستیم .

تو هیچ گاه ، بر هیچ تنه خشکیده درختی ، دست نکشیده ای ، تا چون مسیح زنده کنی، مردگان را.

تو در کوهها به خواب رفته ای و دیگر هیچ بهاری را نخواهی دید.

۰۹ فروردين ۰۴ ، ۰۰:۳۳ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نرگس کریمی