بافته ، مبارزه و امید

«بافته» داستان جنگیدن و تسلیم نشدن است . داستانی است درباره تسلیم تقدیر نشدن ، تغییر سرنوشت و پیدا کردن هویتی نو .

خانم لایسیتیا کولومبانی ، در رمان بافته ، زندگی سه زن از سه نقطه مختلف جهان را روایت میکند .زنانی تشنه آزادی.

اسمیتا در هند ، از طبقه دالیت است ، مردمانی غیر قابل لمس که پست ترین طبقه اجتماعی را دارا هستند .اسمیتا چون تمام زنان نسل خویش ، به جمع کردن فضولات انسانی روستا در کوچه ها و خانه ها میپردازد ، اما او در ذهن خویش زنی آزاده است که آرزوی زندگی بهتری برای دخترش دارد ، آرزوی تحصیل و آزادی.

جولیا ، زن دوم ، در ایتالیا ، همراه پدرش ، کارگاهی دارد که به جمع آوری موهای زنان می‌پردازند و کلاه گیس درست میکنند .بعد از حادثه تصادفی برای پدرش ، میفهمد که کارگاه در حال ورشکستگی هست . 

سارا ، وکیلی موفق در کانادا است ، زمانی که در اوج موفقیت و قرار گرفتن در راس امور شرکت حقوقی است میفهمد که سرطان دارد .

سه زن از سه نقطه مختلف ، که در موقعیتی بغرنج ، باید تصمیم بگیرند ، بمانند و سرنوشت خویش را بپذیرند یا مبارزه کنند و سرنوشت‌ را تغییر دهند ، زندگی این سه زن در جایی به هم گره میخورد و بافته میشود .

اسمیتا با دخترش لالیتا ، از روستا می‌گریزد تا به جایی دور پناه ببرد ، جولیا برای نجات کارگاه تصمیم سختی میگیرد و سارا برای نجات زندگیش ، زنی دیگر میشود ، زندگی آنها بدون آنکه بدانند چون سه رشته مو ، در جایی به هم گره میخورد و زیبایی را برایشان خلق می کنند ، اتحادی زنانه شکل می‌گیرد و جهانی نو خلق می‌شود.

 

 

 

۱۵ آبان ۰۳ ، ۰۹:۴۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

تویی

این دنیای کوچک و هفت میلیارد آدم؟!

یعنی تو باور می‌کنی؟!

شمرده‌ای؟!

کی شمرده است؟!

جز سیاست‌مدارها دیدی کسی آدم بشمرد؟!

باور نکن نارنجی..

باور نکن سبزآبیِ کبودِ من...

باور کن همه‌ی دنیا فقط تویی

"بقیه تکراری‌‌اند"

 

•عباس معروفی

۱۴ آبان ۰۳ ، ۱۰:۴۹ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نرگس کریمی

پایان یک زن

حالا زن نشسته کنار پنجره و فنجان قهوه اش را مزه مزه میکرد و به آسمان تیره پشت پنجره نگاه میکرد .

خانه در آشفتگی عصری پاییزی ، در حال غرق شدن بود و زن میان فنجان‌های قهوه و سیگارهای ناتمام نیز.

ظرفهای نشسته و کتابهای واژگون شده ، لباسهای نشسته ، اتو نشده ، غبار روی میزها و صندلی ها ، نشان از زنی میداد که دیگر نمی‌خواهد به داستان یک زندگی ادامه دهد . آشفتگی میان درزهای خانه در حال ریشه زدن بود و زن می‌دانست که به زودی در کام پوسیدگی خانه ، فرو خواهد رفت ، چون گوری که برای او کنده شده بود تا به راحتی در آن سقوط کند و بدون هیچ تقلایی تسلیم گردد.

حالا بسته سیگار تمام شده بود و آخرین فنجان قهوه نیز هم . زن دیگر آخرین کار خویش را به اتمام رسانده بود و دیگر می‌توانست با قرصهایی که در روکشهای زیبا در کنارش بودند به خوابی عمیق فرو رود و دیگر به هیچ نقشی در این زندگی ادامه ندهد ، آنجا که نقابها می افتند و دیگر نمی‌خواهد نه زن باشد نه همسر ، نه مادر ، نه دختر ....نه هیچ دیگر.

میخواهد که تنها همه چیز در همین لحظه پایان یابد و دیگر تلاشی برای لحظه ای دیگر نیز هم .

حالا آشفتگی ، ساقه های خویش را بر تن زن پیچانده بود و او را چون مادری مهربان ، در آغوش می‌گرفت و می‌فشرد .

فشار دستان مهربانی که ناگاه به خشونتی عظیم تبدیل می‌شدند و نفس را به شماره می‌انداختند . 

از پشت پنجره خانه ، زنی می‌نمود که نشسته و بیرون را می‌نگرد ، اما تنی سرد شده بود که با آشفتگی ، به زندگیش پایان میداد . آنهایی که ازکوچه می‌گذشتند او را مانند تندیسی می‌دیدند که آرام و باشکوه در کنار پنجره خانه ای خوشبخت به کوچه می‌نگرد.

زنی که از نگاه دیگران همیشه همین بود :آرام ، صبور ، حوشبخت ...‌

و حالا نقاب برداشته شده و زن دیگر به خواست خویش به نمایش مسخره زندگی پایان داده بود.

زنی که میخواست همیشه خودش باشد اما....

 

۰۹ آبان ۰۳ ، ۱۷:۱۸ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نرگس کریمی

دلتنگی با شمس لنگرودی

دوست دارم 

در این شب دلپذیر 

عطر تو

چراغ بینایی من شود 

و محبوبه شب راهش را گم کند .

دوست دارم 

شب لرزان از حضورت 

پایش بلغزد 

در چاله ای از صدف که ماهش می خوانند

و خنده آفتاب دریا را روشن  کند .

اما نه آفتاب است و نه ماه 

عصرگاهی غمگین است 

و من این همه را جمع کرده ام 

چون دلتنگ توام  ....

 

محمد شمس لنگرودی

 

 

۲۴ مهر ۰۳ ، ۱۵:۲۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

در جهانی موازی

زن ، خودش را مچاله کرده است درون صندلی ماشین ، معلق در دنیایی میان خواب و بیداری ، شاید اثرات قرص‌هایی باشد که میخورد ، اما انگار در جهانی موازی است که آنجا تاریکی حکمفرما است ، زن در این جهان معلق است ، تنها است ، تنها صدای سوتی در سرش طنین انداز است ، صدای که شکنجه اش میدهد همیشه ، زن میخواهد که از صدا فرار کند اما صدا چون جنینی سمج که به رحم مادر چسبیده باشد ، قصد ترک بدنش را ندارد و بدنش را تصرف می‌کند.

از مراسم ترحیم مردی بزرگسال برمیگردند که ذهنی کودکانه داشته است و سرانجام دنیای پر رنجش پایان یافته است .

مرد دارد برای زن داستان مشابه ای تعریف میکند از آشنایی که دچار سندروم داون بوده است و سالهای پیش در تصادفی از دنیا رفته ، مردی میانسال که روزی در خیابانهای شهرش گم می‌شود و چون ذهنش ، یارای همراهی ندارد سرانجام در نیمه شب در جاده ای تاریک تصادف می‌کند . 

زن به خود می آید ، اما خودش نیست ، در بدن مردی است که گم شده است ، مردی که ذهنی کودک دارد . ترسیده و مضطرب است ، قیافه های آشنای اطرافیان اش را دیگر نمی‌بیند ، هیچ چیز برایش آشنا نیست ، در خانه ها ، کوچه ها ، آدمها ، صدایی از دهانش بیرون نمی آید ، قلبش تند تند می زند ، صدای تپش قلبش ، جهان را پر میکند ، ترس تمام مغزش را گرفته است و گرمایی شدید تمام سرش را پر کرده ، انقباضی شدید در عضلات پاهایش حس میکند که به او نیرویی برای فرار میدهد شاید مادرش را بیابد . مادر ، آه مادر ایکاش پیدایت کنم ، ...‌

زن از نگاه مرد ، بیابان را نگاه می‌کند ، تاریکی را ، اندوه تنهایی تمام وجودش را پر میکند ، دلش خانه را میخواهد ، شاید خانه همین جا باشد پشت همین تاریکی ، بیشتر می‌دود ، شاید مادر منتظرش باشد همین جا و بعد ....

دیگر به خانه رسیده اند ، زن از دنیای موازی خویش بیرون می آید ، میشود مادری که باید باشد ، همسری که باید باشد و جهان موازی در درون تاریکی درونش پنهان میشود تا دوباره در فرصتی دیگر دهان باز کند و او را ببلعد .

۲۳ مهر ۰۳ ، ۱۱:۱۴ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نرگس کریمی

مهر ماه

در ستایش تو ، چه نغمه ها که میتوان خواند 

چه شعرها که میتوان سرود و 

چه کتابها ، میتوان نوشت ....

اگر یارای آوازی ، یا نوشتنی ، باشد در خلال روزی بی نهایت تاریک .

خورشید اگر عادلانه می‌تابید بر این جهان ، 

شاید میشد از لبخند تو شاد بود هر روز ، 

شادی اگر می‌بارید به تمامی بر جهان ، یکسان 

شاید میشد سیگاری بر لب ، از شکوه زندگی گفت .

افسوس ، افسوس ، که نادیده گرفته شده ایم 

در کنجی که خانه نامیده میشد 

افسوس که هر روز در گور خویش بیدار می‌شویم 

و شبانگاه با مراسم تدفین خویش ، به خواب می رویم.

اینگونه است سهم ما از جهان !

 

 

۲۱ مهر ۰۳ ، ۰۷:۵۹ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نرگس کریمی

غم ، ای غم زیبا

زنی عاشق است که فرسوده شده ، سالهاست که جنگجوی زندگیش بوده ، اما اکنون فرسودگی و خستگی تاب و توانش را برده ، دیگر حرف نمی‌زند ، اشک نمیریزد، در سکوت زندگی گذران می‌کند.

میگویم چرا با من حرف نمی زنی ، اندوه سراسر جانت را گرفته ، چون توموری که پیروزمندانه لشکریان خودش را برای فتح بیشتر ، به سرزمینهای بدنت فرستاده ، ریشه در ریشه ،شاخه در شاخه، دارد تو را تصرف می‌کند.

نگاهم میکند ، سرد و بیرنگ . باصدایی که به سختی از اعماق جانش می آید می‌گوید: آنچنان دوستش دارم که اندوهش نیز برایم ، ارزشمند است ، اندوهی آنچنان اصیل و پر مایه، چون شرابی کهن ، شبها ، جرعه جرعه ، ذره ذره ، طعمش را می چشم، رخوتی که در جانم میدهد مرا از حرف زدن ، بی نیاز میکند . اندوه او ، شیرین ترین هدیه اوست....چون حوای سرگردان در غم از دست دادن بهشت ، آن حس کمیاب و نایاب را ، تنها در خودم میجویم و سرگردان صحرای تنهایی خویشم.کلمات دیگر با من کاری ندارند ،دهانم باز نمیشود برای شرح حالم ، توان هم صحبتی هم نیست ......

شب ، سیطره پر مهر خود را بر ما ، آوارگان ، انداخته . کنار هم ایستاده ایم و در سکوت به صدای شب گوش میدهیم.

شادی از ما رخت بر بست اما ، غم !ای غم زیبا!ای شیرینی تلخ !اینک که به وصال ما رسیده ای ، با ما مهربانترین باش 

که دیگر نه دیواری برای تکیه داریم و نه تکه سنگی برای آویختن خویش .

تنها ما هستیم و تو . تصرفمان کن ، آنگونه که لذت هم آغوشی های نداشته را بر ما ببخش ،حال که شادی ترکمان کرده ، تو آن صورتک خویش بردار ، شاید تو خود شادی بودی و چون ما بازیگری قهار . 

غم ، ای غم زیبا !

۱۹ مهر ۰۳ ، ۰۷:۰۶ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
نرگس کریمی

مهر ، پاییز خدشه دار

اگر امروز ، آخرین روز زندگی ام باشد ، به اندازه کافی برایت گفته ام که :دوستت دارم ؟

اگر فردا طلوع را نبینم به اندازه کافی کلماتم را برایت به یادگار گذاشته ام ؟

پناه دلتنگی های من ! که خود در پناه سکوت ، در سایه ایستاده ای 

در آخرین دقایق سرد شبانگاه ، آنگاه که در ثانیه ای ، زندگی گاه پایان می یابد ، کلمات ، تنها رد پایی از زندگان دیروز اند.

باشد که به زیبایی رقم خورده باشند.

۱۱ مهر ۰۳ ، ۰۸:۰۳ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نرگس کریمی

پاییز با حمید سلیمی

روزهای اول پاییز یه عادتی هم که داره اینه آدمهای غمگین رو مهربون و اشکی‌تر می‌کنه از بقیه سال. یعنی شما با گردن افراشته داری برای خودت راه می‌ری تو شهر، بی رویا و بی کابوس، یخِ یخ. یهو یه برگی می‌مونه زیر پای چپت و با یه ناله محزونی عمرشو میده به پوکی، به بیهودگی. ابر میاد تو گلوی آدم که آخه شاخه جان، درخت جان، خوب شد حالا؟ این برگ رو از خودت روندی، نخواستیش گفتی برو خسته‌ام میخوام بخوابم تا باهار و برگ نو و حال نو. خوبه حالا اینطوری تموم شد؟ خم میشی به برگ نگاه می‌کنی، یه‌جوری مرده که انگار هیچ وقت زنده نبوده. عین آتیش علاقه، که یهو خاموش میشه تو دل دلبر بدعهد بدخلق بی مدارا.

چی می‌گفتم؟ آهان. برگ نباشید تو زندگی‌تون، شاخه هم نباشید. پرنده باشین، پر بکشین از رنجی به لذتی، و بالعکس. که دنیا دایره بسته خوشی و ناخوشیه. هرکی هم نخواستت بدون یا حق داشته یا مجبور بوده یا نادون بوده، که در هر سه صورت به وداعی و یادی کفایت می‌کنه ایام. خبر خوب اینه که اینجا هیچی همیشگی نیست.

روزای اول پاییزه. همیشه. حواست به زیر پات باشه، یهو دیدی با غرورت و رویات و امیدن و باهارت موندی زیر پای اشتباهای خودت.

پرنده باش. یادت نره. خدافس.

 

•حمید سلیمی

 

 

۰۷ مهر ۰۳ ، ۱۱:۴۵ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نرگس کریمی

در انتهای شهریور

ما در دلتنگی دستی نداشتیم

‏و در فاصله‌ای که داشتیم ،

هزار دست داشتیم !

‏سلام بر تو

که حقیقتاً دلتنگِ تواَم

‏و‌ سلام بر من

برای آن‌که دلتنگم...

 

 محمود درویش

۲۹ شهریور ۰۳ ، ۲۱:۵۳ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نرگس کریمی