سیزدهم فروردین ، روز تلخی بود

و سیزده بدر ، روز تلخی بود در خانه ، پدر که جز در اعیاد مذهبی ، تمام سال را سر کار بود ، این روز را هر سال برای کاشتن باغچه اش ، انتخاب میکرد و در خانه میماند. بیرون رفتن در این روز برای اعضای خانه به دلایل نامعلومی، ممنوع بود و اگر پدر مرد غریبه ای را برای کاشتن باغچه با خود می‌آورد، کسی حق رفتن به حیاط را هم نداشت. هر شادی و لذتی در این روز برای ما عملی گناه آمیز محسوب می‌شد و توضیحی هم برای آن داده نمیشد . کار آماده شدن باغچه بزرگ حیاط تا ساعاتی طولانی ادامه داشت و سایه ترسناک پدر در تمام روز بر خانه گسترده میشد ، کوچکترین کاری ، خنده نابجایی یا روسری افتاده بر شانه ای در کنار پنجره، می‌توانست به هیاهویی وحشتناک ختم شود . صداها در گلو خفه شده ، در خانه می‌ماندیم و از وحشت بهانه جویی پدر ، نگران و مضطرب، روز سیزدهم فروردین را سپری میکردیم. 

عصر که میشد، پدر برای رفتن به مسجد آماده میشد و ار خانه بیرون میرفت ، حیاط را به سرعت تمیز میکردیم تا از خشم پدر در امان بمانیم و سر شب میخوابیدیم تا هنگام آمدن پدر سر راهش نباشیم .

خشم بی امان پدر ، را نمی فهمیدیم، تنفرش از خودمان را نمی‌فهمیدیم ، خشونت و دشمنی اش را با شادی و خنده و لذت نمی‌فهمیدیم، چرا ما را اینگونه در سایه ترس و وحشت می‌گذاشتند تا مانند دیگران نباشیم؟

حاصل عمری در سایه زیستن ، به حفره های عمیقی تبدیل میشد که هیچگاه ترکمان نکردند، حفره های عمیق، زخمهای پی در پی ، وحشت مداوم از زیستن ، ما را به آدمهایی تبدیل کرد که مردگی کردیم نه زندگی. 

مردگی کردیم نه زندگی .

مردگی .

۱۴ فروردين ۰۴ ، ۱۹:۳۰ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

بایزید بسطامی

‌بایزید بسطامی، نام‌دارترین عارف قرن سوم - که به دشمنی مُلایان و خطیبان و امامان جمعه زمانه‌اش، تبعید شده بود- به اصلی باور داشت و تا آخر عمر بر سر آن ماند:

«محبت آن است که بسیار خود را اندک شمری و اندک حق، بسیار دانی.»

گفته‌اند بایزید، این اصل اخلاقی را هزار و دویست سال پیش، در بیابان و دشت و شهر و روستا، در جمع یا تنهایی، زیر سقف یا آسمان هم پیاده می‌کرد:

«بایزید با یاری جامه می‌شست به صحرا. یار گفت: جامه به دیوارها باز اَفکنیم (تا خشک شود)؟

گفت: میخ اندر دیوارِ مردم نتوان زد.

یار گفت: از درخت‌ها فرو آویزیم؟ گفت: نه، که شاخ‌ها بشکند.

یار گفت: پس چه کنیم؟ بر این گیاه‌ها باز افکنیم؟

بایزید گفت: نه، علف ستوران (اسب و قاطر) بُود. بر ایشان پوشیده نکنیم.

پس خود پشت به آفتاب کرد و پیراهن بر پشت اَفکند تا خشک شود.»

بایزید بسطامی: «یا چنان نمای که هستی یا چنان باش که می‌نمایی.»

شرح بایزید_بسطامی، رساله قُشیریه

۱۴ فروردين ۰۴ ، ۱۱:۰۵ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نرگس کریمی

فروردین دوباره

و نه رهایی و نه شفایی، 

و نیست هیچ چاره ای از عشق، 

پنهان اش کرده بودیم در قعر بستر اندوه ، جایی در فراسوی تن، در اعماق روح ، در تاریکی ، در عمق فرسودگی .

عشق ، اما ، سبز شده بود ، بدون آنکه بدانیم ، 

چون درختی تناور در دل دامنه کوهی در دوردست ، جایی میان برهوت و دشت .

بدون آنکه بدانیم، در سایه اش زیسته بودیم و گمان به فراموشی می داشتیم. 

گمان به میرایی، گمان به نیستی.

نسیمی وزید و پنجره ای گشوده شد بر حالی،  

به سادگی پر پر شدن قاصدکی، 

آمدی و نشستی بر جانمان.

۱۳ فروردين ۰۴ ، ۲۰:۲۷ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نرگس کریمی

بسان درخت

و بسان آخرین درخت بلوط به خواب رفته ، در دامنه های پر پیچ و خم زاگرس،  

عادت میکنیم به زمستانی سرد و ناگوار .

تنهایی چون ابری سنگین که بر دامنه می‌نشیند ، سایه می‌اندازد بر تنمان ، غلیظ ، سنگین ، تلخ .

چشم فرو می‌بندیم از انتظار، درد کشیدن به ز دروغی بیهوده. 

بهار اگر بیاید سبز نخواهیم شد اینبار   

که از ریشه به خواب رفته ایم ، اما نه اندوهگین و نه شرمسار، پذیرای حقیقت خویش هستیم .

تو هیچ گاه ، بر هیچ تنه خشکیده درختی ، دست نکشیده ای ، تا چون مسیح زنده کنی، مردگان را.

تو در کوهها به خواب رفته ای و دیگر هیچ بهاری را نخواهی دید.

۰۹ فروردين ۰۴ ، ۰۰:۳۳ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نرگس کریمی

هشتم مارس، زنان نافرمان

زن بودن بسیار زیباست. چیزی که یک شجاعت تمام‌نشدنی می‌خواهد. یک جنگ، که پایان ندارد. بسیار باید بجنگی تا بتوانی بگویی: وقتی حوّا سیبِ ممنوعه را چید، گناه به وجود نیامد، آن روز یک قدرت با شکوه متولد شد که به آن نافرمانی می‌گویند.

•اوریانا فالاچی

(هشتم مارس؛ روز جهانی زن)

..................... . ...

روز خواهد شد

آن روز درمی‌یابم چرا تمدن، 

زنانه است ...

و چرا شعر، زنانه است

و چرا نامه‌های عاشقانه زنانه هستند

و چرا زنان،

هنگامی که عاشق‌اند

به گنجشک و نور 

و آتش بدل می‌شوند ...

•نزار قبانی

 

۱۸ اسفند ۰۳ ، ۰۸:۰۶ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نرگس کریمی

اسفند با رضا براهنی

در میان استخوان‌هایم زنی آواز می‌خواند

و صدایش چون نسیم

سوی جنگل‌های آفاق طلایی می‌شتابد

برگ‌ها از گل و صدها میوه از هر برگ می‌سازد

و زمان در زیر باران نوازش‌های او

بر فراز تپه‌ها آرام می‌ماند

در میان استخوان‌هایش زنی آواز می‌خواند

و صدایش چون نسیم

از فراز قله‌های برف‌پوش دور

برف‌ها را می‌بارید 

- برف می‌بارد - 

 

در بهار صبح‌گاه دست‌های او

از افق‌ها تا افق‌ها برف می‌بارد

در میان استخوان‌هایم زنی آواز می‌خواند

 

گوش کن عابر

در میان استخوان‌هایم زنی آواز می‌خواند.

#رضا_براهنی

 

 

 

۱۵ اسفند ۰۳ ، ۱۳:۵۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

گم شده

راه خانه ات را نمی شناختم
که بیایم ، بر در خانه ات، بکوبم 
بر درگاه خانه ات گلدانی بکارم، 
پنجره ها را بگشایم، 
کنارت فنجانی چای بنوشم
و برایت نغمه ای نو ، بخوانم.
راه گم کرده ، نابینای جاده ها ،
راه را به سنگلاخ ها گشودم
در شوره زارها،ریشه هایم را خشکاندم ،
در تاریکی جاده های باریک، زخمی و ترسان،
صدایت کردم ،
دور ماندم ، آواره ، سرگردان ،
سرزمین من ،خانه تو نبود
سرزمین من ، پر ز ترس و پر ز سنگ، بیابانهای خالی ،
کویر های ناشناخته‌  ،
تو را نیافته بودم  ، اما سخت و صیقل یافته،  زیر تابش خورشید،  زندگی کرده بودم و
دیگر هیچ چیز یارای شکست دادنم را ندارد.

۲۹ بهمن ۰۳ ، ۲۱:۵۱ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نرگس کریمی

درخت قاصدک

و من قاصدکی بودم که روزی باد مرا از خانه ات برد.

سبکبال و رها ، بر بازوان باد ، ایستاده بودم و می‌نگریستمت،

تو را ، که ایستاده بودی بر قاب پنجره ،

حیرت زده ، نظاره گر پرواز قاصدکی شکسته ، 

یک شب باد مرا با خود برد ، 

تا ریشه کنم در خاک ، 

در سرزمینی که قاصدکها هم جوانه خواهند زد ، 

باد مرا با خود برد ، تا مهربانی از یاد رفته زمین را ، برایم دوباره بخواند ،

اینک من درخت قاصدکم.

 

۲۸ بهمن ۰۳ ، ۲۱:۴۳ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نرگس کریمی

دریغ مکن

و دنیا، جای بی رحمی است 

دنیایی که تو را کم دارد ، 

دنیایی بدون تو ، 

چون دشت تشنه باران، ترک خورده‌ و خاکستر شده ، 

بی حاصل ، تسلیم میشود .

دنیای بدون تو ، دنیای طوفانهای گرم و شرجی جنوب است که می‌تازد بر جانمان ، تا بخشکاند ریشه زندگی را .

اینگونه که خود را دریغ میداری از دنیای ما ، 

ای باران شفاف دم صبح، 

ای تو ،

ای رهایی بی رهایی،  

اینگونه که دریغ میداری نامت را از من ، 

تنها جهنمی خواهد ماند در تن این زندگی ، 

که تبعید گاهش زمین است و دیگر هیچ .

 

۱۶ بهمن ۰۳ ، ۱۹:۵۶ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
نرگس کریمی

لذت تاریکی

زن در عمق تاریکی ایستاده است. جایی که تنها تاریکی مطلق است ، جایی که باید شجاعت ایستادن و نگریستن داشته باشی، خودت را ببینی، آنگونه که واقعا هستی ، نه آنگونه که وانمود میکنی ، جایی که ترس و شجاعت در کنار هم قرار می‌گیرند، صداقت و دروغ در کنار هم ، زشتی و زیبایی ، توهم و حقیقت ، واقعیت و خیال ، همه در کنار هم ایستاده اند ، و تو نمیترسی از هیج کس بودن، از خالی بودن ، از تهی بودن ، از هیچ بودن .....

زن تاریکی را لمس می‌کند، تاریکی را می‌بوید ، تاریکی را زندگی می‌کند و در زیر پوست زبر و ناهموارش، پنهان می‌شود، در عمق تاریکی ، ریشه می‌زند و زندگی می‌کند، از خنکی اش لذت می‌برد، از پنهان شدن ، از ناپدید شدن ، از عریان بودن ، از شفاف بودن لذت می‌برد.

زمانی خواهد رسید که باید برگرد ، باید به دنیای نور و زندگی برگردد و دوباره خودش را در دل تاریکی جا بگذارد .

آرام بگیر ، آرام، آرام در تاریکی ، در سکوت خویش مدفون شو ، زمان رهایی اندک است .

۱۵ بهمن ۰۳ ، ۱۲:۳۴ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نرگس کریمی