عشق یکبار مصرف

عشق، امّا، کهنه نمی‌شود، تمام نمی‌شود. مصرف نمی‌شود. مگر عشق، یک وعده غذای چرب و چیل است که وقتی گرسنه و بی‌تاب رسیدی و خوردی و یک دو لیوان آب هم روی آن، باد کرده و سیر، کنار بکشی و خدا را شُکر کنی؟ عشق _من می‌گویم_ یا دروغی‌ست که بعضِ آدم‌های ضعیفِ آویخته به خود، به خود می‌گویند، یا چیزی‌ست باقی، به بقای حیات.

📕 آتش بدون دود 
✍🏽 #نادر_ابراهیمی 

۲۹ مهر ۰۰ ، ۱۰:۰۴ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نرگس کریمی

سکوت

بشکن سکوت لعنتی ات را 

این فکرهای درهم خود را 

امشب میان بغض ها یم کم آوردم

من را رها کن زین تباهی ها ،

کم آوردم .

من را که خرد و خسته و وامانده گشتم 

دیگر توان رفتن و ماندن ندارم ،

دیگر توان زیستن نیز رفته از من ،

دیگر تمام داستان را پایان دادم .

 

یک سنگ مرمر ، نیستم ، نه،

یک قوطی خالی، 

یک عصر دلکش نیستم ، نه

یک ظهر تابستانی ام من ،

داغ و شرجی .

دیگر تمام کن این سکوت لعنتی ات را 

امشب میان بغض هایم کم آوردم .

 

 

 

 

 

۲۸ مهر ۰۰ ، ۲۲:۲۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

ذرات نور را بپاش

"زنی را سنگسار میخواستند،مسیح سر رسید و گفت :نخستین سنگ را کسی پرتاب کند که خود شرمسار گناهی نباشد،خلق سرافکنده دور شدند."
مشتمان را بر خاک ،خاک پذیرنده،فرو میبریم .ذرات نور از لابلای خاک فرو میریزد،نور مقدس که در لابلای خاک ،خاک زندگی بخش،لانه کرده تا در عمق تاریکی زمین راه را برای رویش جوانه ای کوچک ،روشن کند.سهم ما اما مشتی سنگریزه است نه ذرات معلق نور.سنگریزه هایی که پرتاب میکنیم هر بار به سوی آن دیگرانی که زنده اند،نفس میکشند،مقدسند،قلب پر تپشی دارند و روح بلندی.
اینبار که میخواهیم سنگی پرتاب کنیم ،لحظه ای درنگ کنیم .لحظه ای فهرست بلند بالای گناهان خویش را در خاطر آوریم ،که گناه کارهایی از پیش تعیین شده نیست ،فهرست ویرایش شده ای نیست که در جایی به رسمیت شناخته شده باشد،همان حس آزردن است و بس،هر گاه که آسیبی میرسانیم به هر موجود زنده ای در روی این کره خاکی،مرتکب گناه میشویم.فهرست خود را به خاطر آوریم آن گاه که انگشت اتهام و تقصیر را نشانه رفته ایم تا روح خشمگین خویش را آرام کنیم ،مشتمان را باز کنیم تا سنگریزه ها به آغوش خاک برگردند که در آرامش ابدی خاک ،بستر جوانه های کوچک باشند .برازنده دستهایمان بخشش ومهربانی است و نوازشی نه مشتی سنگریزه .

۲۸ مهر ۰۰ ، ۱۰:۰۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

با اندک کلمه

تو بیابان بودی 

من جنگلت کردم .

تو کلمه بودی 

من از تو شعر سرودم.

تو نور بودی 

من خورشیدت ساختم .

تو غزل بودی 

من از تو دیوان سرودم.

تو ساقه بودی

من تو را کاشتم .

تو را به بار نشاندم .

تنها با همین اندک کلمات ،

تنها با همین امواج سهمگین مهربان،

تنها با عشق .

۲۷ مهر ۰۰ ، ۱۶:۳۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

رهایی در تو

دیگر رها نمیکنم تو را 

بیهوده نیست لذت بردن از یادها و خاطره ها 

بیهوده نیست سایش خیال تو 

بر ذهن خسته من در میانه یک روز .

 

بیهوده نیست میان پیچیدگی یک ذهن 

با رنگها و شادی ها 

خلق یک دنیای ساده کوچک 

اندیشه های پر زرق و برق را رها کردن

از پنجره های پر نور آشپزخانه

بازی بیخیال باد و گلدان را 

نگریستن

فنجان چای را نوشیدن 

نت های بیقرار لحظه را 

فهمیدن 

و دوست داشتن ات را 

بوییدن.

دیگر رها نمیکنم ات 

 

 

 

 

 

۲۷ مهر ۰۰ ، ۱۳:۳۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

خستگان صبح

ای خستگان فرو رفته در عمق محزون یک روز 

تا آن دم واپسین زندگی 

تا آن نهایت بی انتهای روز 

پا در ره فراموشی منهید.

این صبح از برای این زندگان آفریده شد ،

تا دست بگیرند بر سطح تپنده خاک 

تا عمق ریشه های فرو رفته در زمین

تا زنده شوند درون همین خاک .

 

تا این نفسهای گرم خورشید می‌تابد 

بر صورت خسته یک گلدان

یک التهاب تازه میافتد درون خاک

تا اوج گیرد تمام تن اش در نوازش خورشید .

در خاطر خویش ،مرور میکند هر روز 

گلدان سفالی کوچک خاموش 

این روزنه های کوچک نورانی را 

تا مبتلا شود هر لحظه به دامن خورشید .

 

 

 

 

 

۲۷ مهر ۰۰ ، ۱۱:۳۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

نگذر ....

میتوانی اندکی صبر کنی 

تا برسم 

به هوای تازه تمنای نگاهت .

میتوانی اندکی صبر کنی 

تا بخوانم بار دیگر 

شعری از دفتر خاک خورده جوانی هایم.

نگذر اینچنین سخت و مکدر خاطر ،

از میان کوچه های پر رنگ آرزوهایم .

لحظه ای ایست بده 

به مچاله شدن عشق میان زرورق فکرهایت.

لحظه ای تا برسم 

دست تو را بگذارم 

در دستان خسته این روز 

که مدام عقب میافتد در پی تو 

که چنین می‌گذری از من و کوچه و خاطره و عشق و ....

از همه چیز .

۲۶ مهر ۰۰ ، ۲۱:۲۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

زایش نور

نور از لابلای پرده ضخیم پنجره، راهی یافته به درون اتاق ، سلین چهار ساله ام ، نور را دنبال می‌کند و می‌گوید خورشید خانم آمده است به اتاقم . 

دست می سایم بر نور ، در عالم خیال ، رشته گردن‌بندی می‌سازم ، بر گردن سلین می‌اندازم ، سلین بازی را دوست دارد وانمود می‌کند که گردنبند را میبیند و می‌گوید حالا من و خورشید خانم همیشه با همیم . 

میخندد . آواز می خواند ، کلمات درهم را با ریتمی که خودش دوست دارد در هم می آمیزد.

 نور ، سلین ، آواز ، کلمات ، حجم تنهایی اتاق رو میشکنند و همه چیز بوی زندگی میدهد .

سلین خود زندگی است .

سلین خود عشق است .

سلین خورشید است .

من چه خوشبختم که نور را به دنیا آورده ام .

۲۶ مهر ۰۰ ، ۰۸:۵۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

مرا نمی‌بینی

قرار عاشقانه زیر نور ماه بود ، زن آنجا ایستاده بود ، توی دستش یک کتاب بود که با کاغذی زیبا پوشانده بودش.

مردی آمد و از کنارش رد شد . زن دست دراز کرد ، اما مرد او را ندید ، از کنارش گذشت به آرامی ، ابری آمد بر روی ماه .آسمان تیره شد ‌. کتاب از دست زن بر زمین افتاد . کاغذ رویش پاره شد . زن برگشت و در انتهای کوچه گم شد ، ماه دوباره آسمان را روشن کرد.

مردی ایستاده بود زیر نورش منتظر ، با کتابی در دست که با کاغذی پاره تزیین شده بود .

*********

ما دو چراغ سبزیم ، بر روی یک صفحه در یک دنیای مجازی .اگر به موقع نرسیم به راحتی همدیگر را ترک خواهیم کرد ،نه نامی از ما می ماند نه یادی .تنها آخرین زمان بازدید ما آنجا ثبت میشود .تنها ردپای ما یک زمان بی معنی است ، زمانی که هر دو با هم در یک نقطه برخورد نکرده ایم به هم .

تنها یک چراغ سبزم برایت که میگوید او هست ، او هنوز زنده است ، هنوز نفس می‌کشد ......

۲۵ مهر ۰۰ ، ۲۳:۲۹ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

اسب سپید خیال تو

اسب سپید یال خیال 

می‌تازد بی درنگ 

در دشتهای خشکیده رویاهای شبانه

با پاهای زخمی 

یالهای بلند رها شده در طوفان‌های سهمگین راه

می‌رسد لحظه توقف آیا 

به ناگاه؟

*********

اسب سپید یال ,

دیر زمانی است دیگر می‌لنگد 

مرگ را انتظار می‌کشد 

تو نمیدانی !

رویا تمام شده است 

بیدار شو .

 

 

 

 

 

۲۵ مهر ۰۰ ، ۱۳:۲۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی