دلتنگ ام
نه برایت ،
دلتنگ آن دخترک آشفته حال ام
که عاشق آفتاب پاییز بود
و عطر شب بوها ،
آن دخترک آشفته
که واژگان زیبا
برایت میسرود
و پاس میداشت
زندگی
را
به پاس بودنت .
دلتنگ او هستم
چرا که بدون او ،
تو معنایی نداشتی .
دلتنگ ام
نه برایت ،
دلتنگ آن دخترک آشفته حال ام
که عاشق آفتاب پاییز بود
و عطر شب بوها ،
آن دخترک آشفته
که واژگان زیبا
برایت میسرود
و پاس میداشت
زندگی
را
به پاس بودنت .
دلتنگ او هستم
چرا که بدون او ،
تو معنایی نداشتی .
چشم انتظاری را تمام نتوانی کرد
چرا که انتظار ، تا ابدیت راه دارد
از حوای عاشق تبعید شده
تا آن واپسین نفس انسانی
در آخر الزمان.
چشمها را قوی دار
اشک ها را تمام کن
قلبت را فراخ
اگر عاشق انتظاری.
میدانی
خاطرات هم پیر میشوند
اندک اندک
و به آرامی
گم میشوند در لایه های پوسیده مغز .
میدانی
خاطرات هم
میمیرند
به سادگی
به آهستگی .
یک روز
بیدار میشوی ،
تهی
سبک
بی هیچ ردی
از هیچ خاطره ای ،
نه تسلیتی ، نه آگهی ترحیمی ،
تنها بیدار میشوی
یک جسم خاکستری
در یک بستر سنگی .
باید همین الان بیدار شوم .
امشب برای دخترم داستان خرسی را میگفتم که اول زمستان دوست نداشت مثل بقیه دوستانش بخوابد ، او تلاش کرد تا بیدار بماند ، کلی کارهای جالب انجام داد تا خوابش نرود .اما کم کم دیگر نمیتوانست بر خوابش غلبه کند .
منتظر بودم تا بپرسد غلبه یعنی چه .اما دیدم که ساکت است ، خوابش برده بود .
در تاریکی اتاقش به آن خرس فکر میکردم که الان چطوری باید بیدار بماند ، اصلا اگر بیدار بماند با تنهایی چکار کند ، با سردی هوا ، با کمبود غذا ، اصلا چرا میخواست نخوابد .
این چه داستانی بود آخر از خودم ساختم ، باید یک پایان خوب برایش بسازم ، فردا که سلدا بیدار شود میپرسد حتما از خرسی که نمیخواست زمستان را بخوابد .
یک گلدان گل بود روی دستهای تو .
گمش کردم ، شاید هم بخشیدمش .نمیدانم ، دیگر پیر شده ام ، خاطرات دیگر دارند پاک میشوند از ذهنم ، شاید مثل پدر آلزایمر بگیرم ، تو میدانی آیا آلزایمر ژنتیکی است ؟
باید اینبار از متخصص اعصاب و روان بپرسم ، همان که قرصهای خوبی تجویز میکند .
آدم نصف بیشتر روزها را در خواب باشد ، دنیا راحت تر میگذرد ، دیگر نمیخواهد نگران چیزی باشم ، حتی تو.
دارم فراموش میکنم ، جزییات خیلی کوچک را به سختی به یاد میآورم ، مثل همین گلدان کوچک را
یعنی کجا جایش گذاشتم ؟
ببخشای که آن ، نبودم که تو بخواهی
ببخشای که من بودم ،
ساده
بی رنگ
بی لعاب، بی نقاب
آشفته
شیفته
پاییز را دوست داشتم
پاییزی بودم
نه سبز،
فقط تند نارنجی .
ببخشای که
نه آنقدر زیبا بودم
نه آنقدر پر ابهت
که بمانی
ببخشای
بلد نبودم .
"دلبر که جان فرسود از او ".
زمان گذشته است و دیگر نه جانی مانده است برای فرسودن و نه دلبری برای عاشق شدن .
دیگر جان نیست که فرسوده میشود از دلبر ،دلبر که غبار پیری در دلش است و جبر زمانه بر قلبش ، این دلبر است که فرسوده جان است از او .
او را به چشم عاشقی مینگریست دلبر ، او را که به سان نور میپنداشت دلبر ، اکنون همه وهم است و توهم و رویا .
چرا که نه جان ، نور بود و نه دلبر ، او بود و نه هیچ کس ، همه .
تنها خویشتن خویش مانده است و جاری نور در کلمات .
عشق است که فرسوده جان ما ، نه او .
چند فنجان قهوه دیگر لازم است
تا روز را به پایان بری
تا همه نقابها را بر دیوار روبه رویت
بچسبانی
و برهنه از نقشهای دروغین خویشتن
دوباره خودت شوی .
تنها چند فنجان دیگر
تا همه لبخند های مسخره هر روزه را
بچسبانی بر صورت بی رنگ خویش
و کلماتی مضحک
که در دهانت
مزه ای تلخ و گزنده دارند ، را
با آرامشی بی پایان
هدیه دهی بر ثانیه های پایانی روز .
اندکی صبر
تا برگشتن به
قالبی بیجان و زخمی
تا روح آشفته و دیوانه
رها شود
در خیال ای بس آشفته تر و
دورتر ،
دور تر از هر دوری.
"در رویایت میچرخیدم"
شب ، سیاهی بیهوده خویش را
بر ماهتاب می سایید،
میدرخشید
نور لغزنده بر صورت رویا ،
تیره گی لمس میکرد
قلب یک شب پره را .
در رویای شبانه بیهوده من ،
جان میسپردند
اسبهای تشنه
در دشتهای سوخته خیال.
جنگل حزن
ریشه میداد
در بطن زمین.
چه بودیم ما
جز لکه های بیرنگ پاشیده شده
بر پهنه تاریکی
یک وهم
یک کابوس.
یک هیچ.
چشم انتظار مانده ، ساعتها به حیاط نگاه میکند ، به در ، نمیدانم چشم انتظار کدام فرزند است ؟
فرزندی که دیگر هرگز نخواهد آمد ؟
کدام تصویر در ذهن مردی که معلق است میان زمان و مکان مانده است ؟
چشم انتظار چیست ؟ زندگی یا مرگ ؟
تصویر تلخی است از آن جان مقدس ، جانی که نفسی مقدس تر دارد، برای محبت دستی شاید ، برای نگاهی آشنا ، و یا آخرین بدرود با جهان .