به وقت تابستان ۲۹

ای اندوه مقدس !
تو را در اعماق نیستی ، دفن میکنیم 
شاید برای همیشه ، ترکمان کنی ،
شاید درون حفره های تنم ، که پیشتر از تو آغشته بود 
شادی های بیهوده ، ریشه کنند 
شادی های بی حاصل ، اما کمتر دردآور 
شاید که زندگی ، مهربان‌تر شود با ما 
اندکی ،
بی تو ، 
ای اندوه مقدس ، 
رهایمان کن دیگر .

.......................‌‌‌‌

 

 آخر چگونه تمام شد ماجرا ،
در آستانه آفرینش اش ، 
ما بیقرار خواندن داستان تو بودیم ، 
تو ، خسته ، از این تکرار ‌.
جز خوانش لحظه به لحظه ات ، 
با ما نبود هیچ آرزوی دیگری ، 
اما همین اتفاق ساده هم ، 
از ما دریغ شد ، به سادگی .

 

۲۱ مرداد ۰۱ ، ۰۳:۰۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

یک اسطوره ، درگذشت

🔴 فرزندِ ایران

 

بر سنگ گوری تازه نامی هست

دارنده این نام را هرگز ندیدم من 

اینجا میان سوگواران آشنایانند و خویشانند 

و مردمانی هم که چون من ، دارنده این نام را هرگز ندیدند و نمیدانند 

اما ؛

هرکس که اینجا هست

با خشم و فریادی گره در مشت 

می داند ، که او را کُشت ! 

بر گِرد گور تازه جمعی سوگواران است 

دیگر کسی اینجا نمی پرسد 

این خفته در خاک از کجا و از کدامان است ؟

می دانند ...

او فرزند «ایران» است .

#‌هوشنگ_ابتهاج

 

۱۹ مرداد ۰۱ ، ۱۰:۵۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

به وقت تابستان ۲۸

و تو زیباترین ، اتفاق زندگی بودی 
و نمی‌دانستی 
که چه شکوهی دارد 
دوست داشتنت در گرمای خرداد ،
و سوگواریهای شبانه نیزحتی ، 
هنگام بدرقه کردنت ، 
شادی درون تو مرده بود ، 
و تو نمی‌دانستی ، 
چمدانت را که برداشتی ، به گمانت ، به جستجوی شادی رفتی ، 
اما ، قلبت را بر زمین گذاشته بودی ، 
زیر پای عابران عجول همیشگی ،
در خیابانهای گمنام ، 
که نمی‌شناختند ما را ، 
تنها ، خون گرم زندگی را حس می‌کردند که جاری بود 
بر کف خیابان ، 
و لحظه ای بعد ، در فراموشی قدمهایشان ،
گم میشد برای همیشه .

 

۱۷ مرداد ۰۱ ، ۰۲:۲۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

به وقت تابستان ۲۷

" تو باد باش "

در کوچه های قدیمی سنگفرش شده ، 

مرا جستجو کن ، 

تو باد باش ،

در خانه های خالی مانده از عطرت ، 

هوای تازه هدیه ببر ، 

گیسوان مرا ، نوازش کن 

با سرپنجه نازک خیالت، 

تو باد باش 

بر خاطر نگران من ، خنکای سحرگاه تابستان را 

به ارمغان بیاور.

مرا با خود ببر 

به جغرافیای حضورت 

که هیچگاه ، در هیچ نقشه ای ، مرزی نداشته است .

مرا با خود ببر ،

به باغهای دور ، به چمنزارهای سرشار از شبنم ، 

به سبزی فراموش شده ،

به کاچستانهای متروک ، 

ویرانه های مرا 

با خود سرشار کن 

ای نسیم تابستان !

در انتظار تو بیدارم .

 

۱۶ مرداد ۰۱ ، ۰۲:۱۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

به وقت تابستان ۲۶

ایستاده بودی در میان ویرانه های جوانی خویش ،
با تیشه سرنوشت و غرور در دست ، 
نه اندوهگین بودی و نه شرمسار ، 
چرا که خود را در آستانه عشق ، 
قربانی نکرده بودی 
و خدای عشق را ، بندگی.
خود را ، مغرور از فلسفه های وجودت 
قامت خویش را ، سپر کرده 
فریاد زده بودی  آزادی ات را :
اکنون ، ای خدای عشق
من ، از این آستان تو 
گذشته ام .

۱۵ مرداد ۰۱ ، ۰۶:۴۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

یک تکه کتاب ۴

وقتی دو انسان پخته و معنوی به هم دل می‌بازند، یکی از بزرگ‌ترین پارادوکس‌های زندگی اتفاق می‌افتد.

یکی از زیباترین پدیده‌های جهان هستی رخ میدهد؛ آنها با هم هستند و در عین حال به شدت مستقل و تنها هستند! آن‌قدر به هم نزدیکند که انگار هر دوی آنها یک نفرند. امّا در عین حال با هم بودن‌شان فردیت‌شان را نابود نمی‌کند. با هم هستند و تنها هستند. با هم بودن‌شان کمک می‌کند کە تنها باشند.

دو انسان پخته و معنوی اگر عاشق هم شوند، بدون حس مالکیت، بدون سیاست، بدون ریاکاری، به هم کمک می‌کنند کە آزاد باشند!

 

📕 مردن از عشق

✍🏽 #فرانک_بورسیل

۱۵ مرداد ۰۱ ، ۰۶:۴۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

بریت ماری اینجا بود

زمانی که " بریت ماری " شصت ساله بعد از چهل سال خانه داری ، در یک روز ژانویه وارد اداره کار میشود و از دختری که به نظرش ، مدل موهای عجیبی دارد ،درخواست پر کردن فرم میکند ، شاید خودش هم فکرش را نمیکند چه سفر عجیبی را شروع کرده است .

رمان " بریت ماری اینجا بود " از فردریک بکمن ، با ترجمه آذین سرداری ، اینگونه آغاز میشود . بکمن که با کتاب مردی به نام اوه ، به شهرت رسیده است ، در این زمان بسیار زیبا ، داستان زنی را به تصویر می‌کشد که بعد از سالهای طولانی زندگی مشترک که همراه با وسواس بسیار برای تمیز نگهداشتن ، ‌ مرتب کردن خانه ، وسواس بسیار برای درست زندگی کردن ،همراه بوده است ناگهان در هنگام سکته قلبی همسرش که چهل سال در کنارش زندگی کرده ، متوجه حضور زنی دیگر میشود ، برای همین او را ترک میکند و برای اینکه در تنهایی نمیرد و هیچ کس متوجه مرگش نشود ، دنبال کار میگردد ، چرا که به قول بریت ماری ، آدمی که سر کار می‌رود ، غیبتش مشهود است . 

در یک مرکز تفریحی خالی در حومه شهر ، برای چند هفته کاری می گیرد . در محله ای به نام بورک ، که مردم عاشق فوتبال و پیتزا هستند ، او برای اولین بار از محیط امن و مرتب خانه خارج میشود تا در دنیایی که چندان تمیز نیست زندگی کند . 

در بورک ، به دلیل بحران اقتصادی ، اغلب کسب و کارها تعطیل شده اند ، مردم خانه های خود را برای فروش گذاشته اند و یا آنجا را ترک کرده اند .تنها چیزی که باقی مانده ، عشق به فوتبال است و بس . 

بچه هایی که در زمین خاکی ، فوتبال بازی میکنند و اغلب زندگی های سختی دارند ، وارد دنیای بریت ماری میشوند ، بریت ماری اتو کشیده با لیست های منظم ، اکنون وارد هرج مرج شهر میشود و شخصیت خود را به چالش میکشد . 

رمان آنقدر زیبا و خواندنی هست که خواننده ، دلش نمی‌خواهد آن را ناتمام بگذارد ، داستان تنهایی آدمها ، عشق ، دوست داشتن ها ، نادیده گرفتن ها ، نادیده شدن‌ها ، دنیای بچه ها ، همه به زیبایی در زمان گنجانده شده است . دنیایی که در آن حتی طرفدار یک تیم بودن هم ، نشان از خیلی چیزها دارد و می‌تواند زندگی آدمها را تغییر دهد . 

و درنهایت این آدمها هستند که با ردپاهای خود در زندگی دیگران ، از خود یادگارهای بسیار به جا می‌گذارند ، طوری که مردم بورک همواره میگویند : بریت ماری اینجا بوده است .

 

۱۳ مرداد ۰۱ ، ۰۶:۰۳ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
نرگس کریمی

به وقت تابستان ۲۵

زن ، صرع دارد ، از کودکی ، ازدواج که میکند ، دکترها برایش بارداری را ممنوع میکنند ، اما زن عاشق بچه است ، بچه دار میشود ، در یک حمله شبانه ، روی بچه می افتد ، نوزاد خفه میشود . 

زندگی سخت زن ، سخت تر می شود ، اطرافیانش ، طور دیگری نگاهش میکنند ، آخر کدام مادر ، بچه اش را میکشد ؟ شوهرش ، مدام تهدیدش میکند که او را از خانه بیرون میکند ، زن ، سر پناهی ندارد ، پدر و مادرش ، برای اینکه از دستش خلاص شوند ، او را به اولین خواستگار ،شوهر دادند و به جایی دور رفتند ، مسوولیت آنها در نگهداری دختری که مریض است پایان یافته بود . زن ، شبها کابوس بچه را میبیند ، بچه داخل دستانش دارد شیر می خورد ، اما ناگهان خون بالا می‌آورد ، آنقدر خون بالا می‌آورد تا محو میشود .

زن ، آشفته و خیس از اشک و عرق ، از خواب می‌پرد . صدای ساعت دیواری ، سکوت شبانه را بر هم می‌زند ،دوباره به خواب می‌رود و دوباره کابوس‌ها آغاز می‌شوند . تشنج ها ، بیشتر میشوند و دکترها به زن درباره بارداری مجدد هشدار می‌دهند ، همسرش او را برای از دست دادن تنها فرزندشان ، مقصر می‌داند ، زن تنها است و بیمار .

بسته قرصهایش را جمع می‌کند و به داخل حمام میخزد ، پتوی بچه اش را در آغوش می‌گیرد و عروسک کودک را می‌بوسد ، قرص‌ها را می‌خورد و روی پتو دراز میکشد . اینبار خواب می‌بیند که کودک را در آغوش دارد ، کودک ،دستهایش را به صورت مادر میکشد و میخندد ، زن بچه را غرق بوسه میکند ، زمان متوقف می‌شود و تا ابد ، آن دو در لبخند کودک و مادر ، تکرار می‌شوند.

۱۲ مرداد ۰۱ ، ۱۱:۰۱ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نرگس کریمی

به وقت تابستان ۲۴

 

تو را دوست داشتیم

چون طفلی که در وجودمان پرورش داده بودیم ، 

با تو نان را قسمت کردیم و نمک را ، 

با تو ، رنج‌های مگو را، که در پشت نقابهای خونسردی زنانه ، و لبخندهای کمرنگ خوشبختی همیشگی ، پنهان میکردیم همواره ، بازگو کردیم .

می‌پنداشتیم که دوستمان می‌داری و عزیزمان می‌پنداری .

سفره خانه بر تو گشوده شد ، درهای بسته بر قدم تو ، باز شد .

آنگونه که عزیزت می‌داشتیم ، آنگونه که تو را خویش می‌پنداشتیم ، 

دریغ ، که دشمن درونمان ، بودی و جان مقدس زندگی را 

کم سویه میکردی . 

ای عشق ،

این شکوه ها برای توست ، 

تا راه خویش گیری و زنان تارک دنیای سرزمینمان را ،

به حال خویش رها کنی ،

چرا که ما ، از برای زنده به گوری آفریده شده بودیم 

نه برای دوست داشته شدن ، 

نه برای عاشق بودن ، 

نه برای زندگی ، 

ونه برای تو .

 

۱۰ مرداد ۰۱ ، ۰۵:۵۱ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

به وقت تابستان ۲۳

صدایش میزنم : بابا ،بابا، نگاهش به روبرو خیره مانده ، پلک نمی‌زند ، ناگهان وحشت میکنم ، احساس میکنم نفس نمی‌کشد ، حفره سیاهی در عرض چند ثانیه در ذهنم باز میشود ، تمام بدنم گرمای وحشتناکی میگیرد و سرم سوت میکشد ، تکانش میدهم به شدت ، پدر ناگهان به سمتم نگاه میکند ، انگار از سفر به دنیای دیگری برگشته باشد ، چشمانش از نور زندگی تهی شده ، تکیده و رنجور جوابم را میدهد . برای چند ثانیه ، درد وحشتناکی را تجربه میکنم ، درد از دست دادن دوباره را . اشکهایم می‌ریزند ، انگارهر لحظه ، زندگی دارد از پدر دزدیده میشود و او به سمت گمشدن بیشتر، در انتهای زمان فرو میرود . 

ایکاش با ما مهربان‌تر بودی پدرم ، ایکاش از تو نمی‌ترسیدیم ، ایکاش ما را اینگونه از خود دور نمی‌کردی ، ایکاش بیشتر در کنارت می ماندیم ، هر چند تو تنها بودن را بیشتر می‌پسندیدی.

اکنون در روزهای سقوط در سیاهچاله فراموشی مطلق ، بیشتر به خاطرات تو می چسبیم ، تا شاید اینگونه بیشتر زنده بمانی در کنارمان .

 

۰۹ مرداد ۰۱ ، ۰۳:۴۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی