بدرود قلب من ، بدرود
در این زندگی بی عشق چه کسی را به راستی دوست خواهیم داشت
در این تنهایی پهناور با چه کسی به راستی ملاقات خواهیم کرد ...
سلام قلبِ من ؛
سرانجام تنها شدیم
در آستانه ی جان دادن و زادن ....
کریستین بوبن / فرسودگی
بدرود قلب من ، بدرود
در این زندگی بی عشق چه کسی را به راستی دوست خواهیم داشت
در این تنهایی پهناور با چه کسی به راستی ملاقات خواهیم کرد ...
سلام قلبِ من ؛
سرانجام تنها شدیم
در آستانه ی جان دادن و زادن ....
کریستین بوبن / فرسودگی
خواب دیدم
درخت انجیری هستم در حیاط خانه تو
شاخه های بلندم در آغوش آسمان ،
ریشه هایم غنوده در دل خاک ، خاک تپنده ،
دستان تو بر سرپنجه شاخه ها ، نوازش میکردند هر روز مرا
در سایه سار عصر گاه ، شعر میخواندی در کنارم
انجیر می چیدی ، در نوازش غروب ،
بر پوست کشیده شب ، آغوش می گشودم در کنارت،
دریغ نمیکردی لبخندت را ز من،
گنجشککان ، انبوه این کوچکان پر هیاهو ،سکوت صبحگاه مان را ،
پر ز هیاهوی زندگی میکرد ،
چه لذتی داشت ، درختی بودن در حیاط خانه تو ،
چه لذتی داشت بودن در جهان تو ،
تنفس هوای تو ،
افسوس که درختان می خشکند در پاییز
و حیاط خانه تو
دیگر بهاری نداشت .
زیبا!
کجای این جهان بی انتها ، خانه توست ؟
کجای این جغرافیای بی حد و مرز ، ایستاده ای ؟
پشت پنجره ای به انتظار ، چشم دوخته بر آسمان و زمین ،
ترانه های خویش را
می سرایی.
شاید به لبخنده ای ، گرم میکنی تنور زمین را
شاید به نگاهی ، می لرزانی ، قلب یخزده کوهی را ،
راه خانه تو را نمیدانم
نامه های سردرگم ، از رسیدن باز میمانند
از کدام سنگلاخ ، باریکه راه ،
باید که رسید به حضور تو ،
جهان در انتظار پیدا کردنت ، از تپش نمی ایستد ،
من نیز هم .
جهانمان را زیبا کن
ما را که دوندگان آخرین این راه بوده ایم ،
چه سان دویدیم ، همه پر شور
و چه سان خستگی رخنه کرده در جان ،
دست شستیم از راه ،
تسلیم وار و شکسته ،
پذیرفتیم سرنوشت نهایی را ،
کنار خط پایان ایستادیم ،
تنها قدمی راه بود و ما بر نگشتیم ،
تا برسیم به تو
ای اشتیاق از دست رفته !
ای زندگی ،
جهان این خستگان را زیبا کن
به صدایی
لبخندی
و یا حتی قدمی ،
ما از دست رفتگان تو ایم
ایستاده در خط پایان
شاید به لبخند تو ،
باز شادمان شویم .
زاده تابستان ،
در شهریوری اینچنین ،
اندک کلمات بی جان را بپذیر
که در سایه نام تو ، درخشش می گیرند
و تو را میخوانند
به جشن زادروزت ،
چه روزها که این کلمات ، خاک آلوده و گریان ، برای رسیدن به تو ،
منتظر بودند
اکنون زمان رقصیدن آنها در دشت های گسترده رویا است ،
اینچنین که نام تو را مزین میکنند
به مهربانی خویش ،
آهنگین و رقصان
"متبرک باد نام تو "
صدایت
یکی نرگس نوشکفتهست
که از پشت رگبار میایستد
روبهروی نگاهم
و عطری هوسناک بالا میآید
در آهم
تو میگویی و لاله میروید
از سنگ
تو میگویی و غنچه میجوشد
از چوب
تو میگویی و تازه میروید
از خشک
تو میگویی و زنده میخیزد
از مرگ...!
#منوچهر آتشی
بسوزانید او را ،
او را که دل سپرده است و مهربان ،
چرا که دلدادگی خود گناه بزرگی است
و مهربانی ، یادآور انسان بودن ، که دیگر از خاطر رفته ،
مگذارید پیام او را
به گوش همدیگر پچ پچ کنند خلق آشفته ،
و پیامبری دیگر ، ظهور کند از میان این هیاهو
در نگاهشان.
او را متروک و تنها ، بر صلیب بکشید ،
تا چون برادرش ، عیسی ، تاوان گناهان دیگران را بر دوش کشد ،
تاج حقارت بر سر
و میخ دشمنی بر دست ،
و این پاداش زندگی کردن است
به شیوه انسانی .
جهانت را به من بسپار ،
سرشار کلمه خواهم کرد ،
بارش بی امان نت های بیقرار دوست داشتنت بر دامنه کوهها ،
از آسمان اش ، شکوفه های بهار نارنج خواهد بارید و
دشتهایش ،پر از رقص اسبان عاشق خواهد شد .
خورشیدش ، التهاب قلب عاشقی را خواهد داشت
که در انتظار و هیجان خویش ، پر شور و تپنده
ضربان گرم خویش را ، هدیه میکند به جهان .
جهانت را به من بسپار ،
مرا که عاشق لبخند توام ،
تا تمام زمزمه های سالهای نبودنت را ،
به لالایی های دلنواز بودنت ، بدل کنم .
ما را پناه ده
ای اشتیاق پر شور ،
ما را پناه ده در این جهان بی بدیل .
ما را پناه ده.
روباه گفت :
کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی !
اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب میشود و هرچه ساعت جلوتر برود، بیشتر احساس شادی و خوش بختی میکنم !
ساعت چهار که شد دلم بنا میکند شور زدن و نگران شدن، آن وقت است که قدر خوشبختی را میفهمم !
امّا اگر تو وقت و بیوقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم ...؟!
هر چیزی برای خودش رسم و رسومی دارد ...!
✍🏾 #آنتوان_دوسنت_اگزوپری
📕 شازده کوچولو
دیگر اشک نمی ریزیم ،
از نسل زنانی هستیم که چون سنگ می مانند.
درونشان ، چون امواج متلاطم دریا ، خروشان است
و نگاهشان ، تهی ، سخت و سرد .
اشک ، تمام که میشود ، دیگر خون باید گریست
خون گرم زندگی که جاری میشود بر خاک ،
خون عشق ،
خون انتظار ،
خون فراق ،
هجران ، درد ، زخم ....
در خود گره خورده ، باید که راست قامت ایستاد ،
زنان اینگونه میمیرند هر روز ،
هر روز ، ایستاده بر قامت زندگی ،
سخت ، سرد ، محکم ،
اشک فروخورده ، لبخند از یاد برده ،
سخت ، سرد ، محکم ،
آتشفشان درون را اینگونه مهار توان کرد ،
اینگونه .