زیباترین حرفت را بگو

اندکی صبر کن 

در واپسین لحظات بودنت 

قبل از آخرین بدرودت

قبل از واپسین خدانگهدار

لبخند بزن 

تا تصویر حک شده در ذهنم 

با لبخند تو باشد .

گل‌های خشک شده در گلدان را 

با خود ببر 

پژمردگی ، یادگار تو نخواهد بود 

به نام شاملو ، زیباترین حرفت را بگو 

تا آن دم واپسین 

ایستاده در قاب در ،در این جدایی ابدی 

کلمات زیبا را 

جاری ساز

بر بستر اتاق .

آری یادگار تو این بوده و هست 

کلمات ، کلمات معطر ، نقش زیبایی کلمات بر تن کاغذ 

چه سخاوتمندانه می‌بخشیدی 

چه سخاوتمندانه دوست می‌داشتی .

همین از تو به یادگار خواهد ماند 

در ذهن روزگار .

 

 

۲۰ فروردين ۰۱ ، ۲۲:۴۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

شبانه ای در فروردین ۷

خستگی ، ذره ذره رسوب می‌کند بر تن .

کشدار و ممتد ، خطی طولانی بر بلندای روز .

چک چک کنان میریزد 

بر بلوغ روح ‌

چون رشته موی بلند بافته دخترکی عصیانگر 

که میگریزد در باغهای پنهان خوابهای شبانه ،

پیچ میخورد در پیکرم‌.

بیدارم کن 

مگذار که این رخوت 

لباس هر روزم باشد .

مگذار 

که اندازه تنم شود 

بیدارم کن 

ای من !

ای خویش !

 

 

 

۱۹ فروردين ۰۱ ، ۲۳:۰۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

چه بسیار خوشبختم

یک جایی خواندم کسی نوشته بود که پشت در پروفایل آن دیگری ، در فضاهای مجازی سرگردان هست هنوز .

چه میشود که آدمها ، نمی‌توانند از این اتصال بگذرند ، الان حرفهای دکتر هلاکویی و امثال آنها را فراموش کنیم و از پوسته جدی و منطقی و عاقلانه خویش بیرون بیاییم که از تعقیب آدمهایی که رفته اند در فضاهای مجازی دست بکشید و سعی کنید فلان کنید و عاقل باشید و بزرگ شوید و حساب کتاب کنید و خلاصه ......

آدمها یک جایی بهم گره میخورند ، گاهی گره ها بدجوری گره اند، آنوقت آنجایی که فکر کردی که گره باز شده ، میبینی که باریکه نخی مانده هنوز به نشان بسته شدن ، هر چه می‌کشی در طول زمان باز نمیشود ، باریک و ترد و نازک است اما مانند زنجیر سفت و سخت و محکم میماند ، گاهی دلت را میکشد با خودش ، دردت می‌آید از فشارش ، گاهی دلت را شاد میکند با لطافت اش . گاهی دلخوشی توست وسط همه بدبختی های دنیا و گاهی زخم عمیق زندگی ات.

سخت است که بنشینیم و نسخه جدایی همه را کامل کنیم و بدهیم دستشان و بگوییم خب بروید دیگر ، فراموش کنید همه چیز را ، همه لبخندها و اشکها و شادی ها و تلخی ها را و به خوشی و خرمی در دنیای حال زندگی کنید .بروید دفعه بعد که شاملو میخوانید آنجا که میگوید "اشک رازی است ،لبخند رازی است ...."حق ندارید فرو روید در عمق تنهایی و اشک بریزید ، حق ندارید هر دفعه که شاملو میخواند : آی عشق ، چهره آبی ات، پیدا نیست ، دلتان بدجوری پیچ بخورد ‌.که آدمهای بزرگسال باید طبق نسخه روانشناسان و دکترها ، زندگی کنند و همه گره های باز شده گذشته را رها کنند و هیچ گاه برنگردند و به آن اتصال باریک ، که چون جوانه نورسته ای شکوفا می‌شود ،نگاه کنند و زندگی را در پناه این جمله که آه ، من چه بسیار خوشبختم ، زندگی کنند .

 

 

 

۱۹ فروردين ۰۱ ، ۲۲:۲۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

مویه

مشت میزند بر در ، زندگی 
مرگ ایستاده بر قامت در 
بی اعتنا ،
ساکت 
گوش می‌دهد 
به نعره های جان خراش زندگی ،
چه کسی میتواند بترساند مرگ را 
که قرن‌ها زیسته است بر هستی 
که در پایان زندگی را 
خواهد بلعید 
چون تمام دگر هستی ها ،
در کام خویش .
نعره مزن زندگی !
در این دم آخرین 
لبخند بزن .
این در گشودنی نیست 
حتی برای تو ، ای دم مسیحایی !
ای زندگی !
لبخند بزن .

 

۱۸ فروردين ۰۱ ، ۱۵:۱۷ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نرگس کریمی

صبحگاه در فروردین

بیگمان ، حضور نخواهی یافت 

ناگاه 

در یک شب گرم تابستان .

بی گمان ، هیچ گاه دست نخواهی فرسود 

بر این تکیه گاه در ،

هیچ گاه لمس نخواهی کرد 

این ترکهای مورب و عمیق افتاده بر دیوار خانه را ،

نخواهی آسود بر این صندلی کهنه ،

گوش فرا نخواهی داد

بر این زمزمه خش دار صدایی که می‌پیچد در راهروهای تاریک، 

 شبانگاه ،

تا شاید ، بروبد اندوه جانفرسای دلی را با موج نت ها .

و نخواهی دید 

هیچ‌گاه 

زنی را که تلی خاکستر شد 

در قاب پنجره .

 

 

۱۸ فروردين ۰۱ ، ۱۰:۱۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

شبانه ای در فروردین ۶

دشت تشنه است 

ریشه ها بی تاب ،

در خاک می‌غلتند و می‌میرند .

آفتاب ، غضب میکند بر دشت که بهار زود هنگام را 

دوست تر می‌داشت .

آفتاب ، خشمگین ، سخت و سنگین ،

چهره بر می‌تابد 

از چه رو ، نمیدانم  

من ، تکه دشت توام 

تو غضبناک ، آفتابی .

از چه رو 

جهنم خویش را 

بر من هدیه میکنی 

نمیدانم ،

من که عاشق بهار بوده ام ،

از چه رو سهم تابستان 

به ارمغان آوردی برایم ؟

 

 

۱۸ فروردين ۰۱ ، ۰۰:۰۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

حوا

چک چک میکند آشفتگی از پوست کشیده شب 

بر دامن چروکیده زندگی .

دستی بکش بر این سختی روزگار 

لمسی بکن این تردی روز را 

شاید که بشکند دردها ، یکی یکی 

در زیر مهربانی بی دریغ تو .

شاید که بی امان ، گرم شود 

سردی شب‌های بلند توامان .

ای آفریده در نخستین روز !

حوای عاشق بیقرار !

دریغ مکن ز ما ، افتادگان و مردگان این جهان ،

دم واپسین را .

۱۶ فروردين ۰۱ ، ۱۷:۳۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

شبانه ای در فروردین ۵

شب ، یادگار دوست 

پر میکشد در آسمان تیره خیال .

روشنی ، می‌شکفد در این سیاهچاله سکوت .

من غرق میشوم ،

در این نشاط .

بیهوده است ، میدانم 

اما مرا 

گرمای یاد تو ست ، چراغ .

در این خاکریز زندگی .

 

 

 

۱۳ فروردين ۰۱ ، ۲۲:۱۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

شبانه ای در فروردین ۴

همه چیز در صلح و تعادل است ، شهرک خالیست ، خیابانها خالی از همهمه و سر و صدا شده اند. زمین نفس گرم خود را می‌پاشد بر دشت و شقایق ها می‌رقصند زیر آفتاب اغوا گر بهاری .

درختان در سکوت عصر گاه ، در همایش همیشگی خویش در کنار خیابان در ردیفی منظم ، به رقص میآیند و شاخه هایشان در زیبای بی‌نظیری ، دلبرانه این عطر زندگی را که پاشیده شده در هوا ، می‌قاپند. 

من تنها عابر این خیابان بودم ، در تمام این دو هفته ای که گذشت ، در هر قدم ، در هر گام ، در هر دم ، با این خاک همراه شدم تا در سکوت دنیای کوچک پیرامونم ، کاشف این هماهنگی و صلح باشم ، تا زمزمه زنبور عسل ، تا شکوفه های ریخته شده بر زمین ، شاتوت های رسیده و نارسیده روی درختان ، گل‌های رقصان در باد ، بابونه ها که دیگر خشک شدند تا اسفند سال دیگر ، و دشت پوشیده در گل‌های خود رو زرد رنگ ، همه را شنیدم و دیدم و لمس کردم و دست کشیدم بر تنه ناهموار سپیدار پیری که هر روز می‌بینمش و درود میگویم بر جاودانگی اش ، در هر پیوند من با زمین ، با خاک ، با آسمان ، با صدای گرم مادر طبیعت همراه شدم تا زنده بودن ، زنده ماندن را تجربه کنم ، تا تو را در خیالم زنده نگهدارم ، نه در هیبت یک انسان ، که در کالبد این تکه از جهان که در من جاری است ، که تو را دیگر نه آنگونه که به یاد می آورم ، اینگونه که ساخته ام دوست میدارم ‌.

ای من ، ای دم ، ای زمین ، اینک در من حلول کن .

 

 

 

۱۲ فروردين ۰۱ ، ۲۳:۱۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

بانوان سبز پوش دوست داشتنی

اگر حالمان خوب نیست و فکر میکنیم که دلخوشی ها دیگر کم هست ،گیاه میکاریم  .

هیچ چیز به اندازه این جوانه های سبز ، این معجزه رویش و زنده شدن ، حال آدم را بهتر نمیکند ، کم کم گیاه بزرگ میشود ، راه قلمه زدنش را می‌پرسید و بعد قلمه های جدید را میکارید و بزرگتر میکنید و شادی غیر وصفی را در درونتان احساس خواهید کرد .بچه ها برای گلها اسم میگذارند ، مارگاریتا اولین گیاهی است که در بالکن داشتیم ، یک گیاه بنفش بی ادعا و مقاوم به گرما های جهنمی منطقه . اسم مارگاریتا را از کتاب مرشد و مارگاریتا گرفتم .

جسیکا ،اسم کاکتوس کوچکی است که سایرا در مدرسه گرفته است سالهای قبل همه گیری کرونا ، دانیل ، اسم مربی ورزشی من در یوتیوب را گذاشته اند بر روی یک گیاه دیگر .

بچه ها دوست دارند که گلها را خانم بنامند و وقتی علت اش را میپرسم می‌گویند معلوم است که خانم هستند چون هم زیبا هستند و هم مثل مادرها میماند ‌. 

اینگونه بود که زندگی آرام و بیصدا به خانه ما وارد شد در یک عصر گرم تابستان . 

 

۱۱ فروردين ۰۱ ، ۱۷:۵۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی