چونان مرغ مهاجر

مهری زدیم بر دهان خویش ، از جنس داغ آهنی ،گداخته .

در خلوت شب ، در تاریکی روز ، 

مهره به مهره ، سکوت را ، گردنبندی آراسته ، زینت دادیم .

چونان مرغ مهاجر بی همراه ، بی یار ، بی نام ،

 به امید تابستان ، سرمای سخت سرزمینهای دوردست شمالی را ، در سکوت ، پیمودیم . 

تابستان اما ، چه دور می‌نمود از ما ، 

اینگونه در سکوت ، سوگوارانه ، زیستیم .

ریسمانی بر گردنمان، مهری بر لبمان ، دریایی میان آغوشمان .

به امید رویای آخرین تابستان ، با یار ،با نام ، با امید ، 

سوگواری خویش را ، طی میکنیم .

هنوز زنده ایم.

۲۴ دی ۰۲ ، ۰۷:۵۰ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نرگس کریمی

شبانه در دی

این شعر ها که بوی سکوت می دهند

از غیبت لب های توست،

 

کلمات 

مثل زنجره های  خشکیده تابستانی 

از معنا خالی شدند

و در انتظار مورچه هایند که بیایند 

توشه بار زمستانی شان را 

در حفره ی تاریک خالی کنند 

در سینه ی خاموش من .

 

محمد شمس لنگرودی 

مجموعه  اشعار 

دفتر دوم

 

۲۰ دی ۰۲ ، ۲۱:۳۳ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نرگس کریمی

آخرین درود

خشمشان را فرو خورده بودند ، هواپیما که میان آسمان تکه تکه شد و عزادار شدند ، بچه ها که وسط بمب های انتحاری منفجر شدند ، پسر بچه ها و دختر بچه هایی که به خانه بر نگشتند تا غذای مادر را که با چاشنی عشق پخته بود ، بخورند ، قایق های کوچک که در جوی های کودکی سرگردان شد ، رنگین کمان های غمگین ، آواز سلطان قلب‌ها که دیگر با خنده های مستانه خوانده نشد .....

خشم های فروخورده ، یک روز جمع میشود ، جمع میشود ، ناگهان از آسمان به جای باران ، خشم می‌بارد ، فریاد می بارد ، آسمان ترک میخورد و می بارد و می بارد و ...

مادرها ، اشک های فرو خورده شان را سرازیر میکنند و سالها باران اشک می بارد و ....

ناگهان سبک میشویم ، مهربان میشویم ، زنده میشویم و زندگی میکنیم .

۱۸ دی ۰۲ ، ۰۹:۳۶ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نرگس کریمی

زائر گیسوی تو ام .....

تمام شب ، با پاهایی خونین ، پیموده بودیم کوره راههای فرسوده را ، 

روز ، با اولین پرتوی خورشید ،درود می‌فرستاد بر تن خسته مان ، زائرانی را می‌ماندیم ، بی‌شک ، آشفته و مدهوش .

رهگذران ، از تو می‌پرسیدند:کیست که اینگونه در پی او هستید ؟ پیامبری یا .....

لبخند زنان دور می‌شدیم ، کلمات در سکوت ، گم میشدند ، برای شرح تو ، برای رهگذران بیقرار ، توانی نمانده بود .

نه پیامبر بودی ، نه فرشته ، تنها ، مهربانی عریانی داشتی بر قلبت و نوای زندگی بر لب.

دوست داشتنت ، تنها معجزه زندگی مان بود و بس .

ناتوان ، بیمار ، رنجور ، روان بودیم ....

با قلبی خرسند

اما .

 

۱۷ دی ۰۲ ، ۰۰:۰۱ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
نرگس کریمی

زمستان با فروغ

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

 

و این منم

زنی تنها

در آستانه فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلودهٔ زمین

و یأس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دست‌های سیمانی

زمان گذشت

زمان گذشت و «ساعت چهار »

بار نواخت

ساعت چهار بار نواخت

امروز روز "اول دی ماه" است

من راز فصل‌ها را می‌دانم

و حرف لحظه‌ها را می‌فهمم

نجات‌دهنده در گور خفته‌است

و خاک، خاک پذیرنده

اشارتیست به آرامش

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

در کوچه باد می‌آید

در کوچه باد می‌آید

و من به جفت‌گیری گل‌ها می‌اندیشم

به غنچه‌هایی با ساقه‌های لاغر کم خون

و این زمان خستهٔ مسلول

و مردی از کنار درختان خیس می‌گذرد

مردی که رشته‌های آبی رگهایش

مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش

بالا خزیده‌اند و در شقیقه‌های منقلبش آن هجای خونین را

تکرار می‌کنند

 

«سلام»

 

فروغ فرخزاد 

۰۱ دی ۰۲ ، ۱۴:۰۶ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نرگس کریمی

اولین عاشقانه زمستان

در اولین روز زمستان ، پرنده ای ، آواز میخواند در کنار پنجره ، 

خورشید رنگ پریده مهربان اول دی ، خانه را میکشد در آغوش .

میخواستم اندک کلماتی بنویسم برایت ، 

آواز پرنده خوشتر بود از کلماتم، 

نوازش قطرات نور در کنار پنجره ، گرمتر از واژه هایم ، 

هدیه دنیا برای تو ، در اولین روز دی ماه ، 

باشد که مهربانی ات ، صد افزون کند .

باشد که روشن کند روزی دیگر را برایم ،

بدون تو .

۰۱ دی ۰۲ ، ۰۹:۳۰ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نرگس کریمی

یلدا با شمس لنگرودی

دیدارِ تو کشت‌زارِ نور است

آهویى بی‌قرار

که از لبِ تشنه‌‏اش

آفتابِ سحر فرومى‌ریزد

 

دیدارت سکوت است

آب‌شارِ پرندگانى که راهِ سپیده را مى‏‌جویند

لیوانى عسل

در کفِ ناخدایى خسته که بوى نهنگ مى‏‌دهد

چایى دم‌کشیده

درست لحظه‏‌یى که از تمامِ دغدغه‌ها فارغ می‌‏شود

 

دیدارِ تو کشت‌زارِ نور است

با بزهایى از بلور

که به‌سوى صخره چِرا می‌کنند

بى‌آن‌که بدانند مى‏‌شکنند

و غبارِ بلور

در روح‌ام فرومى‌پاشند

 

   شمس لنگرودی

 

۳۰ آذر ۰۲ ، ۲۱:۴۸ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نرگس کریمی

اندوه در یلدا

خانه، در آخرین شب پاییزی ، در سکوت و تاریکی به پایان می‌رسید. پدر سر شب از مسجد به خانه می آمد. شامش را که می‌خورد فرمان خاموشی میداد . مادر از عصر تکه های کدو را پخته و با شیره انگور آغشته کرده بود ، لبو و تخمه های بوداده شده را داخل سینی گذاشته بود تا آخرین شب پاییز را در کنار هم بگذرانیم . آن روزها می‌گفتیم شب چله ، یلدا را نمی‌شناختیم ، پدر اجازه نمی‌داد تلویزیون ببینیم ، می‌گفت که تلویزیون دخترها را منحرف میکند . ما ، دخترکان معصوم و ساده که معنی منحرف را نمی‌دانستیم ، تنها دلمان اندکی شادی میخواست یا بهانه ای برای بیدار ماندن و خندیدن . خندیدن ، دشمن پدر بود ، پدر غم را دوست داشت ، پدر خندیدن ما را نشانه ای برای بی آبرویی ما می‌دانست و آبرو از نام شب واجب تر .مادر اصرار می‌کرد که امشب شب چله است ، بگذار بیدار بمانیم ، پدر عصبانی میشد و می‌گفت که این رسم و رسوم ها مسخره است و بچه ها را از راه بدر می‌کند . تمام چراغهای خانه خاموش میشدند و در حالیکه کوچه غرق در نور و خنده و شادی میشد ، خانه در سکوت و تاریکی به خواب می‌رفت . هیچکس حرفی نمی‌زد. دست همدیگر را می‌گرفتیم و در ذهن مان ، یک دور همی خیالی را تجسم میکردیم ، مانند بقیه بچه ها ، کنار پدر و مادر، می‌نشستیم و حرف می‌زدیم و می‌خندیدیم ، تلویزیون روشن بود ، چراغهای خانه روشن بود ، حیاط خانه نورانی بود ، دلمان شاد بود ....

صبح که بیدار می‌شدیم ، دوباره در سکوت خانه ، غم زودتر از خواب بیدار شده ، سر سفره صبحانه نشسته ، سلام ما را پاسخ می‌گفت .

یلدا تمام شده بود . یلدا برای تمام سالها در سکوت و تاریکی تمام شده بود . غم پیروز بود.

 

 

۳۰ آذر ۰۲ ، ۱۹:۰۶ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نرگس کریمی

عاشقانه در پایان پاییز

غروب که میشود ، پنجره های خوشبخت پر نور که می‌درخشند ، تو را تصور میکنم .

ایستاده در پشت یک پنجره پر نور ، در گرمای یک خانه ، پر شور و پر امید .

از شادی تو ، قلبم لبریز میشود .

از درخشش چشمان تو ، ریشه های من در تاریکی فرو میروند در جستجوی زندگی .

شادی کن ، برای دل خستگانی چون من .

از شادی تو ، زندگی میگیرم.

 

 

 

۲۹ آذر ۰۲ ، ۰۹:۴۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

بی عنوان

عاشقان زبردستی بودیم بی‌شک ، 

اما نه معشوق .

مهربانی را برای بخشیدن می‌خواستیم ، 

اما نه برای گرفتن .

 چون مورچگان دور اندیش ، اندک ذره ای عشق ، ذخیره نکردیم برای سیاه چاله زمستان .

سبدها خالی ، دستها خالی ، قلبمان خالی .

درس عبرتی اگر چه نشدیم برای دیگرانی که مارا تهی کرده بودند از مهربانی ، 

بی‌شک ، خودمان راز پوسیدگی را کشف کرده بودیم 

و همین کافی بود .

۲۲ آذر ۰۲ ، ۲۳:۴۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی