چه میشود کرد
عاشقت ، من بودم ،
به جان خریدم بی رحمی ات را ،
اندک شعله ای میخواستم ، برای قلبم ،
نه چیزی بیشتر ،
بادهای سهمگین ، در سراشیبی های سقوط ،
خاموشی تو را ، سبب شدند .
خورشید را طلب کردم ،
توان خاموشی ندارد اینبار ،
دل به خورشید
دادم .
چه میشود کرد
عاشقت ، من بودم ،
به جان خریدم بی رحمی ات را ،
اندک شعله ای میخواستم ، برای قلبم ،
نه چیزی بیشتر ،
بادهای سهمگین ، در سراشیبی های سقوط ،
خاموشی تو را ، سبب شدند .
خورشید را طلب کردم ،
توان خاموشی ندارد اینبار ،
دل به خورشید
دادم .
صبح ، مینوشد از پیاله آفتاب ،
می فشاند مهر ، بر لب باغچه .
ایوان گرم میکند ، گلدانهای سفالین رنگ پریده را.
چه تلخی باید باشد در دلنشین صبحی ،
اینگونه که چهره ات ، در ذهن محو میشود .
خنده ات ، صدایت، و مهربانیت،
در راهروهای خالی ذهن میانسالی ، طنین انداز میشود
اوج میگیرد و اندک زمانی دیگر
محو خواهد شد .
عشق را ، گرمای صبح ، پیاله خورشید ، زیبایی آسمان ،
آبیاری نخواهند کرد .
تنها مهر تو میخواست و کلمات ات را ،
دریغ کردی و اینک
خشکسالی
آغاز شد .
از دل افروز ترین روز جهان،
خاطره ای با من هست.
به شما ارزانی:
سحری بود و هنوز،
گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود.
گل یاس، عشق در جان هوا ریخته بود.
من به دیدار سحر می رفتم،
نفسم با نفس یاس درآمیخته بود.
می گشودم پر و می رفتم و می گفتم:
"های! بسرای ای دل شیدا، بسرای.
این دل افروزترین روز جهان را بنگر!
تو دلاویز ترین شعر جهان را بسرای!
آسمان، یاس، سحر، ماه، نسیم،
روح درجسم جهان ریخته اند،
شور و شوق تو برانگیخته اند،
تو هم ای مرغک تنها، بسرای"
من به دنبال دلاویزترین شعر جهان میرفتم!
در افق، پشت سرا پرده نور،
باغ های گل سرخ،
شاخه گسترده به مهر،
غنچه آورده به ناز،
دم به دم از نفس باد سحر،
غنچه ها می شد باز.
یک گل سرخ درشت از دل دریا برخاست،
چون گل افشانی لبخند تو، در لحظه شیرین شکفتن.
خورشید، چه فروغی به جهان می بخشید،
چه شکوهی ...
همه عالم به تماشا برخاست.
من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم!
دو کبوتر در اوج،
بال در بال گذر می کردند.
دو صنوبر در باغ،
سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلی می خواندند.
مرغ دریائی، با جفت خود، از ساحل دور،
رو نهادند به دروازه نور ...
چمن خاطر من نیز ز جان مایه عشق،
در سرا پرده دل غنچه ای می پرورد،
هدیه ای می آورد،
برگ هایش کم کم باز شدند.
برگ ها باز شدند:
ـ « ... یافتم ! یافتم! آن نکته که می خواستمش!
با شکوفائی خورشید و گل افشانی لبخند تو، آراستمش!
تار و پودش را از خوبی و مهر،
خوشتر از تافته یاس و سحر بافته ام!
"دوستت دارم" را، من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام!
این گل سرخ من است،
دامنی پر کن از این گل
که دهی هدیه به خلق،
که بری خانه دشمن،
که فشانی بر دوست.
راز خوشبختی هر کس
به پراکندن اوست
در دل مردم عالم، به خدا،
نور خواهد پاشید، روح خواهد بخشید.»
تو هم، ای خوب من،
این نکته به تکرار بگو،
این دلاویزترین حرف جهان را، همه وقت،
نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو
"دوستم داری؟"را،
از من بسیار بپرس
"دوستت دارم" را،
با من بسیار بگو ...
#فریدون_مشیری
جوانتر که بودیم ، قضاوت کردن درباره دیگران ، امری ساده بود و معمول برایمان ، در سالن ورزشی ، میانسال های خسته و عصبی را به تمسخر میگرفتیم که کوچکترین هماهنگی بین اعضای بدنشان را به سختی به دست می آورند ، مربی ، بارها حرکات و هماهنگی میانشان را تکرار میکرد و آنها ، توده خسته و فرسوده ، عاجز از متعادل بودن ، سالن را ترک میکردند . جوانتر که بودیم از بیقراری بزرگترها در سالنهای انتظار ، متعجب میشدیم که چرا کاری برای انجام دادن ندارند، چرا کتابی نمیخوانند ، چرا از این لحظات استفاده نمیکنند و اینگونه آشفته و بیقرار ، به انتظار ایستاده اند ، چرا اینگونه در زیر باز کلمات ، غرغر کنان آرامش فضا را در هم میشکنند و ...
اینک ، روزهایی که هست ، بعد از نبردهای سنگین روزگار ، طوفانهای مهیب ، افتادن در سراشیبی های بسیار ، ایستادن در درگاه انتظارهای طولانی ، مرهم گذاشتن بر زخم های عمیق ، ما هم به صفوف آن خستگان فرسوده پیوسته ایم و آن نسل جوان و مشتاق را مینگریم و تمسخرشان را پذیراییم، روحمان ، اما ، زره آهنی بر تن ، در سکوت خویش ، در میان هیاهوی بسیار ، آرام گرفته بر بستر تجربه های تلخ و شیرین ، لبخند میزند بر زندگی . ما هنوز زنده ایم.
تو یک زنی
شبیه تمام زن هایی که میشناسم
قدم میزنی
آواز میخوانی
تنها تفاوت تو با زنهای دیگر در تو نیست
در من است
تو زنی هستی که من دوستت دارم!
تو زنی هستی که در شعرهای من هستی
آغوش مرا دوست داری
تو خواب نیستی
رویایی دست نیافتنی
تو را من خلق کرده ام…
•نزار قبانی
قدیمها ، پاییز زودتر میآمد ، اواخر شهریور که شبها خنکتر میشد و صبح ها با لرز از خواب بیدار میشدیم ، میدانستیم که دیگر وقت مدرسه رفتن است ، کیف و کفش سال گذشته شسته میشد و در یک مراسم مخصوص ، روی بند حیاط آویزان میشد ، کتابهای دوره راهنمایی به بعد را از نوشت افزار میخریدیم و با چسب و پلاستیک جلد میکردیم ، کاغذهای مانده از دفترهای سال گذشته را جدا میکردیم تا بشود کاغذ یادداشت . چیزی نباید از بین میرفت یا بلا استفاده میماند ، وسایل از بزرگترها به کوچکترها میرسید و این چرخه تا نابودی کامل ادامه داشت ، درخت ها ، مقدس تر از زمان حال بودند و ما ناجیان خاموشی بودیم که باید با حفظ هر کاغذ و مداد ، از میراث زمین دفاع میکردیم .
مادر گفته بود تکه نان نباید روی زمین بیفتد، اگر افتاد بردارید و بگذارید کنار دیوار ، هر آنچه از زمین میرویید مقدس بود .گندم ، که از دل زمین می آمد برای هر خانه ، زندگی بود و باید حفظ میشد ، آنهایی که ذات صحرا نشینی و ایل گردی خودشان را در شهرها هنوز حفظ کرده بودند ، به فرزندانشان ، دوست داشتن زمین ، خاک ، خاک پذیرنده را می آموختند ، برایشان مرگ ، جزیی از فرایند هستی بود و به اندازه تولد ، پذیرفته بودنش.
مادر زمین شادتر بود از فرزندانش و میراث دارانش.
ما ، فرزندان زمین بودیم ، ما پاسش میداشتیم ، اما اندک بودیم و ناتوان ، صدایمان خاموش بود ، چراغمان کم سو.
اینک شرمساریم ، چرا که نجنگیدیم و نان مقدس را بر زمین انداختیم.
نان ، نان مقدس را ،
بر لب پنجره گذاشتیم ، سهم مسافری ،
چراغ بر در روشن ،
کورسوی امیدی بر دلت ،
راه را آب و جارو زدیم ،
به استقبالت.
زنان ، زنان چشم انتظار ،
قرنها ، آیین خویش را ،
به یادگار ، هدیه دادند بر خویشتن ،
هر مسافری که بگذرد از راهی ،
تکه نانی و پیاله آبی ،
میهمان خواهیم کرد ،
باشد که دگران ، با تو نیز
چنان کنند .
در من کوچهایست
که با تو در آن نگشتهام...
سفریست
که با تو
هنوز نرفتهام...
روزها و شبهاییست
که با تو به سر نکردهام...
و عاشقانههاییست
که با تو
هنوز
نگفتهام...
در من حرفاییست که
هنوز نفس میکشند...
آرزوهایی که هنوز به انجام نرسیدهاند
در من
و در کعبهی من،
سجدهایست برای قامت تو
در من پارهای از تو میتپد
و این جان نیمهجانم از او زنده است
در من
و در رگهای من
خونی از احساس سبز تو جاریست
و شکوفه میزند همچون گلی سرخ
در من...
در من
تو و حس تو
هست هنوز و هنوز...
#افشین_یداللهی
گره خورده ایم ،
بی حرف ، بی کلام.
میانمان ، سکوت است و سکوت ،
اقیانوسی بی واژه ، بی کلمه ،
رشته ای جاری میانمان ، سخت ، محکم ، قدیمی.
صدای تو را ،
میشنوم ،
صدایی که در آن جاریست نتهای اندوه .
جهان ، از تکرار هر روزش ، به ستوه آمده ،
در خواب میغلتد ،
نسیم میوزد ، از سرزمینهای دوردست خیال ،
نام تو را ، میداند .
تو را میشناسم ،
میشناختم ،
از ابتدا ،
حوا ، منم .
وقتی که صبحدم در آب چشمه ها تن می شوید،
شهر من میان تصاویر ساکن ناپدید می شود .
آواز دور دست غوک ها ،
نور ماه و گریه ی غمگین جیر جیرک ها را
به یاد دارم .
دشت نوای ناقوس شبانه را در خود فرو داد ،
اما من به صدای زنگ ها جان سپردم .
غریبه ، نهراس
از انعکاس لطافت من در کوهستان ها.
من روح عشقم
که از ساحل های دور به خانه بر می گردم .
#پیرپائولو_پازولینی