به وقت جان دادن

دارو ندار ما ، تو بودی و نبودی 

گمان بیهوده بود ، اینگونه چنگ زدن به تو .

آدمهای ساده دور خوشبخت !

ما بودیم 

بی گمان ، 

ترک خورده ، پوست انداخته ، 

در قالب دیگری ، اما متولد شدیم 

با دردهای نخستین ، با خراش‌های آدمیان ،

دیگر ، زنان ساده خوشبخت ، 

مرده اند ، 

اینک ما ، باقیمانده در برهوت ، نامیرا در کویر ، 

قد برافراشته ، 

در خیابان زندگی ، 

ادامه میدهیم 

سر افراز ، سر بلند ، سخت ،

آری 

این زندگی ماست .

 

 

 

 

۲۷ آذر ۰۱ ، ۰۸:۳۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

وای بر مادران ، وای بر مادران

توی ذهنم ، مادری را تصور میکنم که صبح زود ، تلفن خانه اش زنگ میخورد ، صدایی پشت تلفن به او میگوید که فرزندش اعدام شده و دفن هم شده است ، پاهایم سست میشود. قلبم آنچنان میزند که احساس میکنم الان از بدنم خارج خواهد شد ، حفره سیاهی در مقابلم باز میشود و جهان دیگر جز تاریکی نخواهد بود .

چه گذشت بر آن مادر ، چه گذشت بر آن پدر ، چه تاریکی مطلقی در آن خانه ، ریشه دواند از همین امروز ، تاریکی که تا زمان مرگشان با آنها خواهد ماند . 

من اگر آن مادر را می‌دیدم چه می‌توانستم به او بگویم ، هیچ ، مگر میتوان مادر بود و به چنین مادری حرفی زد . 

در خانه ام نشسته ام بر بالین فرزندم که دوباره مریض شده است و در عزای پسری می‌گریم که هرگز ندیده ام و از همین امروز شناخته ام . برای زندگی های نکرده اش ، برای لذتهای تجربه نکرده اش ، برای زندگی ، برای زندگی مقدس که به آسانی از او گرفته شد .

پاهایم فلج شده است از شدت درد و استرس ، نمیدانم با این موج اندوه و خشم چه باید کرد . نمی توانم این حجم اندوه مادران را تحمل کنم ، وای بر مادران ، وای بر مادران .

۲۱ آذر ۰۱ ، ۱۸:۵۴ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نرگس کریمی

به وقت اندوه

عصبانی 

خشمگین 

غمگین 

این ایم ، آنچه باقی ماند از نسل ما ، 

این ایم ، آنچه نمی‌پنداشتیم باشیم در میانسالی مان ، 

مردگان زنده امروز ، 

باقیمانده ما را ، 

چه خواهند کرد ؟

۱۸ آذر ۰۱ ، ۱۲:۴۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

چه جوانانی ، چه جوانانی

چه جوانانی! اسماعیل، می بینی؟ چه جوانانی!

بسیاریشان هنوز صورت عشق را بر سینه نفشرده اند

و موهای صورت پسرها هنوز درنیامده. و دخترها را می بینی؟

چه پاهای لطیفی دارند!

جنگ است، اینجا هم جنگ است اسماعیل!

گریه نکن! فریاد نکن! دهنش را ببندید، قوانین را به هم زده است!

گریه نکن اسماعیل، جنگ است!

نفت از کنار حجره ها بالا می رود

چه معجون عجیبی! چاه های نفت در کنار حجره هاست و در

حجره ها جوانان نشسته اند!

آه، چه نفتی! شیرظلمت است این نفت!

و نفتکش ها در سکوت پر می شوند

و جوانان در سکوت پیر می شوند

و در اعماق زمین، و در بالاسر، و بین دست یک بدن،

جنگ است اسماعیل، جنگ است!

مرده باد شاعری که راز حجره و چاه را نداند

زنده باشی تو که این راز را می دانستی...

 

#رضا_براهنی 

 

 

 

 

۱۷ آذر ۰۱ ، ۲۰:۵۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

ای شهر خاموش

ای شهر خاموش 

ای شهر گمشده در غبار فراموشی 

چه آدمهایی که 

در آرامش خاطرات خویش 

دلبسته تو اند ، 

دلبسته به آن خیابانهای طولانی 

با ردیف چنارهای کهنسال ات ، 

بازارهای محلی پیچ در پیچ 

و کوچه های قدیمی و متروک ، 

ای شهر رویاهای شبانه ، 

چه عشق های خاموشی که در دل تو ، آرمیده اند .

ما را پناه ده ، 

خاطره ها را بپوشان

در دل خویش 

برای آیندگان ، 

برای ما 

فرزندان ات.

 

 

۱۵ آذر ۰۱ ، ۰۸:۳۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

آویشن قشنگ نیست ؟

آقای حامد اسماعیلیون قبل از اینکه یک فعال مدنی و اجتماعی شوند ، نویسنده چندین کتاب می باشند که تعدادی از آنها را میتوانید در اپلیکیشن طاقچه بخوانید .

دکتر داتیس (برنده جایزه بنیاد هوشنگ گلشیری)

قناری باز

آویشن قشنگ نیست (برنده جایزه بنیاد هوشنگ گلشیری )

گاماسیاب ماهی ندارد 

توکای آبی

تابستانی با پنج تیر 

خاطرات بریده صدر اعظم 

در این خانه برف می‌بارد .

در کتاب آویشن قشنگ نیست ؟که در سال ۱۳۸۸ برنده جایزه بنیاد هوشنگ گلشیری شد و تا اکنون بارها چاپ مجدد شده است ، داستان اجتماعی را روایت میکند که راویان آن همه ، در یک کوچه زندگی میکردند ، کوچه دولتشاهی در کرمانشاه. ‌آنها خاطرات مشترکی از جنگ و بمباران دارند و عشق همه آنها به نیلوفر دختر سرهنگ و بعدها ، خواهر کوچکترش ، آویشن.

هر بخش از کتاب از زبان یک راوی روایت می‌شود ، رضا و مهدی ، بهادر ، نیما ، نیلوفر ، اهورا ، هر کدام داستان خود را روایت میکند از دیدگاه خود . رضا که از دانشگاه تهران انتقالی میگیرد و به کرمانشاه برمیگردد در یک حادثه تصادف میمیرد ، مهدی که پدرش در جنگ شهید شده همراه با دختری که دوستش دارد مخفیانه از مرز می‌گذرد و کشته میشود ، اهورا به کار ساخت و ساز مشغول میشود و نیما به خارج کشور می‌رود . 

دیدگاه هر داستان در واقعا نمایانگر یک دسته از اجتماع است که جنگ را تجربه کرده اند و با گریز به گذشته و حال ، ما را با جزییات زندگی در محله دولتشاهی آشنا می‌کنند.

کتاب ، صفحات زیادی ندارد ، اما داستان ها جذابیت زیادی دارند و هر کدام با زبانی گویا ، شرح حال خود را توصیف می‌کنند .

۰۹ آذر ۰۱ ، ۱۹:۴۱ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

به وقت آذر ماه۲

در شتاب ، 

آمده بود برای بدرود ، 

انگار ، قرار بود عجله کند ، 

تا جا نماند ، شاید از پروازی ، یا حرکت قطاری ، یا روزمرگی هایش ، 

آنچه باقی ماند ، 

فنجان دست نخورده قهوه اش بود و 

قلبش . 

قلبش مانده بود روی میز ، 

خیالم آسوده ،

باز میگردد ، 

برای پس گرفتن قلبش .

۰۶ آذر ۰۱ ، ۰۸:۳۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

به وقت آذر ماه ۱

مشت مشت ، رنگ بنفش پاشیده بودند روی ابرهای سفید دم غروب . زن ،خیره به آسمان میخکوب این همه زیبایی شده بود . ابرها گره خورده بودند به آخرین انوار خورشید که تلاش میکردند بازیگوشانه ، از شتافتن به سوی مادرشان ، سر باز نهند . بوی خوش لیمو همه جا را پر کرده بود . با خودش فکر میکرد ایکاش میشد اینهمه زیبایی ، اینهمه رنگ ، این ذرات بازیگوش نورانی ، و نغمه پنهانی جاری در دشت را ، جمع می‌کرد داخل جعبه و می‌فرستاد برای آنکسی که دوست دارد همه خوشی ها و لذت ها و شادی های روی زمین را با او قسمت کند . هر کتابی که می‌خواند و هر نغمه ای که می‌شنید میل به شریک کردنش در حس این همه زیبایی ، بیشتر میشد . اما نمی‌شود که آدم ها ، این طعم خوشی را برای هم بفرستند ، باید که در جغرافیای هم باشند ، پا به پای هم ، شانه به شانه هم ، نه وانهاده ، در سوی های جهان ، گمشده در خویش ، جدا مانده از هم ، با دریاها و اقیانوس ها که فاصله می‌اندازد میانشان . 

آه که چه بسیار جدا مانده ایم از هم ، گاه چه بسیار دور و گاه چه بسیار نزدیک .

 

 

۰۵ آذر ۰۱ ، ۲۱:۲۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

عاشقانه ای در آذر

خورشید غلتیده در انتهای آسمان ، 

می‌رود به آن خانه دیگر ، 

به آن سوی جهان ، تا نسخه دیگری از خویش را 

بیازماید دوباره . 

نمیدانم آیا توی دیگری نیز هست ، 

در آن نیمه روشن تر ، 

تا خورشید ، برایش دلربایی کند ، 

هر صبح ، 

و جهان با شوق بودنش ، به نظاره بنشینید سپیده دم را .

چه خوشبخت جهانی است ، 

جهان با تو بودن .

 

 

۰۳ آذر ۰۱ ، ۲۰:۳۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

یک تکه کتاب ۱۰

تو کتاب مردی به نام اوه، فردریک بکمن جایی میگه؛

"عشق از دست رفته هنوز هم عشق است..

فقط شکلش عوض می شود، همین. 

دیگر نمی توانی لبخند عشقت را ببینی 

یا برایش غذا ببری یا موهایش را نوازش کنی و یا با او برقصی. 

اما وقتی این حس ها ضعیف می شوند، حس های دیگر قدرت می یابند. 

خاطرات! خاطرات شریکت می شوند.

تو آن را غذا می دهی. بغلش می کنی. 

با آن می رقصی..."

کاملا طبیعیه که دلت برای کسی که روزی دوسش داشتی تنگ بشه...

ناراحت بشی، دلتنگ بشی...

پس فراموش نکن اشکالی نداره به خاطر چیزی ناراحت باشی که فکر کردی قبلا فراموشش کردی.

 

 

۰۲ آذر ۰۱ ، ۱۱:۵۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی