مرگ را ، زندگی را

مرگ را زیسته ام ، در دستان زندگی 

بی تو .

در نفسهای گرم روزگار ، 

به انتظار هوای تازه ای سرشار از عطرت ، 

نفس به شماره افتاده ، 

تهی شده ام از جریان سیال .

تا به یاد آرم که در این جنگ یک سویه ، 

هیچکس ، نیاموختمان ، 

تاب آوردن را 

بی حضور دوست ترین دوست .

جنگ ما ، نه پیروزی است و 

نه شکست .

جنگ ما ، خود زندگی است .

خود ، عشق ،

خود ما .

۱۹ اسفند ۰۱ ، ۰۰:۰۹ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نرگس کریمی

زن ، وطن

هر بار

که ‌ترانه‌ای ‌برایت سرودم

قومم‌ بر من تاختند!

که چرا برایِ میهن، شعری نمی‌سرایی؟

و آیا زن، چیزی‌ به جز‌ وطن است؟!

نزار_قبانی

 

 

۱۷ اسفند ۰۱ ، ۲۰:۰۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

برای روز هشتم مارس

پدر ، صبحها ، نمی‌گذاشت به مدرسه برویم ، می‌گفت که ما آخرش آبروی او را خواهیم برد . ما ، دخترکان ساده دل معصوم ، نمی‌دانستیم چرا باید چنین کاری بکنیم و چه عملی از ما سر میزند که پدر چنین حرفهایی می‌زند . مادر به دست و پایش می افتاد و راضی اش میکرد و باز فردا ، پدر داستان جدیدی برایمان بازی میکرد و ما دوباره التماس کنان ،راهی مدرسه ای می‌شدیم که آنجا هم باید دوباره می‌جنگیدیم . خواهرم دستم را محکم می‌گرفت و مرا دنبال خودش میکشید ، از همه چیز میترسیدیم ، مخصوصا مردها . مادرم آنقدر در خانه توی سرمان فرو میکرد که مردها دشمنان شماره یک ما هستند و در راه مدرسه به هیچ وجه نباید با کسی حرف بزنیم . وارد مدرسه که می‌شدیم چهره خشن خانم میم ، مدیر مدرسه میخکوبمان میکرد ، کیفمان را می‌گشتند ، رنگ جوراب نباید سفید می بود .موها داخل مقنعه ، چادر بر سر وارد می‌شدیم . خواهرم که یک جنگجوی واقعی بود دم در خانه چادر را از سر بر می داشت و دم در مدرسه بر سر میکرد ، این راه برای او یک مبارزه بود ، مبارزه با پدر ، مادر ، مدرسه ، که او را محکوم می‌کردند به ترسیدن ، به شاد نبودن . من ، ترسوتر بودم ، اما در ذهنم جسورتر . کتابهای برادرم را میخواندم ، زندگی ، جنگ و دیگر هیچ را تازه تمام کرده بودم و ذهنم پر از حماسه و جسارت بود . 

مدرسه ، جای شادی نبود ، تیره و تار بود ، اما شوق آموختن ما را به آنجا می‌کشاند ، شاید تنها پناهگاه ما بود برای کشف دنیای کتابهای تازه . ما مدرسه را دوست داشتیم ، با بخاری که همیشه زمستان‌ها دود میکرد ، میخ نیمکت‌ها که مانتو های مان را پاره میکرد و باعث خشم مادر میشد ، صدای بلند ناظم و مدیر ،خط کشهای فلزی دردناک ، مرگ بر ....های سر صف ، نمازهای زورکی ، چادرهای اجباری ، اما باز هم دوستش داشتیم ، همدیگر را دوست داشتیم ، دخترکان پر تلاش معصوم ، در کنار هم ، فشرده در سرما ، در صف‌های مرتب ، زیر برف و باران ، سرود می‌خواندیم و دست همدیگر را می‌گرفتیم تا تنهاییمان را حس نکنیم . این اتحاد زنانه برایمان مقدس بود. ما ، در همه جا ، محکومانی بودیم که گناهی مرتکب نشده بودیم ، اما گناهکار به دنیا آمده بودیم، به جرم دختر بودن ، به جرم بردن آبروی خانواده در آینده ، که حتی مفهوم آن را هم نمی‌دانستیم ، به جرم منحرف کردن ذهن مردان با ایمان ، به جرم همه گناهان روی زمین ، باید در زیر دستان خانه و مدرسه شکنجه می‌شدیم .

شکنجه گرهای عزیزمان ، ما متوقف نشدیم ، جسور شدیم ، هر آنچه شما به ما آموختید ، فراموش کردیم . اینگونه از شما انتقام گرفتیم ، با فراموشی ارزشهای شما و خلق اندیشه های جسورانه. اینگونه جنگیدیم .

زندگی جنگ است و دیگر هیچ .

 

۱۷ اسفند ۰۱ ، ۱۶:۳۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

برای یک اسفند معمولی

اسفند می‌توانست چقدر ماه زیبایی شود اگر ....

ردیف درختان لیمو ، شکوفه زده‌اند کنار خیابان ، بهار نارنج ها عطر آگین ،سپید ، چشم باز کرده اند ، دشت پر شده از گیاهان خودروی صورتی و زرد ، شقایق .

زنبوران عسل برگشته اند و میان گلها پرسه زنان زیر نور آفتاب ، زندگی دوباره در دشت را جشن میگیرند ، کوهها با باران های فراوان ماه گذشته ، سر سبز شده اند ....‌

چقدر اسفند می‌توانست زیبا باشد اگر می‌توانستیم لذت ببریم ، در یک صبح معمولی ، به منظره زیبای کوههای پشت پنجره خیره می‌شدیم و با فنجانی قهوه ، یک روز گرم اسفند ماه را آغاز میکردیم ، بچه ها راهی مدرسه میشدند ، سوار سرویس میشدند و برایمان دست تکان میدادند . دلمان خوش بود که در یک روز اسفند ماه چقدر کار سرمان ریخته است قبل سال نو ، روز معمولی ، زندگی معمولی ، لذتهای معمولی و حتی مشکلات معمولی ، ....

 

۱۵ اسفند ۰۱ ، ۲۱:۵۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

خوشا با تو

آتش !

آتش که آغوش گشود بر خانه ، 

سقف چوبی ،

 با تیرهایی که از جان سپیدار های کهنسال باغهای دور ، 

پیچیده بودند در هم ، 

آغوش خویش را گشود بر آتش ،

 دعوتنامه ای بیصدا برای نیستی ،

 بالا بلند خانه ،

 گشاده دست ، چیره کرد آتش را بر خانه .

شعله بوسه زد بر جان سپیدار ، 

عطرتن درختزاران کهنسال ، غلتید در هرم عصیانی،

تسلیم شد خانه با هزاران رخنه ، شکاف ، آسوده.

آتش من باش !

ای امید عصیانگرم !

آتش من باش ، 

خوشا در تو ، نیست شدن ، 

خوشا در تو ، تمام گشتن ، 

خوشا !

 

۱۳ اسفند ۰۱ ، ۰۰:۴۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

تنهایی زنانه

اگر یک روز از من بپرسند قوی ترین انسان های دنیا چه کسانی هستند؟

جواب می دهم؛

زنانی که تنهایی را یاد گرفته اند

جمال_ثریا

...........

دخترک ، کز کرده بود گوشه دیوار ، سراسیمه ، مچاله و خمیده ، درست مثل پرنده ای که در تله افتاده است ، ترسیده و نزار . سایه سنگین برادر بالای سرش بود . مادر با خونسردی اتاق را ترک کرده بود ، خودش مسبب این اتفاق بود ، برادر را فراخوانده بود تا به جای پدر ، بچه را تنبیه کند ، به جرم شیطنت های کودکانه . دختر باید در خانه ادب شود ، تا در نوجوانی و جوانی ، آبروی خانه را نریزد ، آبرو از نان شب هم مهمتر است ، صدای دختر نباید بیرون برود ، خنده دختر نباید شنیده شود ، باید که ساکت و آرام باشد ، باوقار و مودب ، دختر شیطان را باید ادب کرد .

دست برادر سنگین بود ، دختر این را میدانست ، امیدی به کمک دیگران نداشت ، قلبش تند تند میزد ، دنیا پرشده بود از صدای قلبش . بدنش می‌ لرزید ، اما خاموش بود ، میدانست که التماس کردن فایده ای ندارد .

دست که فرود آمد بر صورتش ، صدای زنگی در گوشش ممتد و کشدار ، ادامه یافت ، تمام بدنش ، در زیر سنگینی این دست می لرزید ، بدنش مانند خمیری که باید ورز داده شود ، کوبیده میشد .بعد تنبیه ، باید به حال خود رها میشد تا در تاریکی اتاق اشک بریزد و با درد فرورفته در جانش ، یاد بگیرد که دختر خوبی باشد . 

آغوشی نبود تا بدن کوچکش را پناه بدهد ، دستی تا اشکش را پاک کند و کلمات محبت آمیزی تا تنهایی اش را تسکین دهد . تنها در آن لحظات سختی که تکرار می‌شد درس‌هایی را یاد می‌گرفت تا برای تمام زندگیش ، به یاد داشته باشد که باید در دنیای بیرحم بیرون ، قوی باشد ، اشک نریزد ، سخت باشد ، لبخند بزند و از درد نگوید ، تظاهر کردن را آموخته بود ، ترسهایش را در درونش انبار میکرد ، از صداهای بلند میترسید ، از ضربه های ناگهانی و از هر آنچه که خشونت فیزیکی نامیده میشود هراس داشت ، اما میدانست که پناهگاهی در خانه نیست ، خودش پناه خودش بود و بس . یاد می‌گرفت که در ذهنش با همه آنچه که به او می آموزند می‌تواند مخالفت کند ، میتواند آزادی را در ذهنش پرورش دهد ، می‌تواند عقاید کهنه را در درونش ، خاموش کند و بذر اندیشه های تازه را بکارد . در خاموشی می‌توانست از گزند دستهای سنگین مردان خانواده ، در امان بماند ، اما کسی نمی‌توانست ذهنش را به بند بکشد و این تنها تسلی تن خسته دخترکی بود که در دنیای درونش جسورانه ، دنیاهای بزرگتر را تصرف میکرد . 

زنان تنها را نمیتوان در بند نگه داشت . 

زنان تنها در پیله تنهایی خویش قوی می‌شوند.

 

 

 

۱۲ اسفند ۰۱ ، ۰۰:۲۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

دلتنگی های اسفند

و ایزد ، تو را از عشق آفرید ، 

مشت مشت ، بر تو پاشید 

ذرات بهشت را ، 

بودنت در زیر آسمان جهان ، 

چه لذتی دارد ، 

ای " توی " بهشتی من . 

بودنت ، موج نوری است 

که می پلکد در آغوش خورشید ، 

در دستان جاودانه مادر نورانی ،

تا زندگی بخشد بر تیرگی خاک ، خاکستری کوه ، کدری زمین .

بودنت ، همین اندازه زیبا ، باشکوه و گرم است ، 

ای دم مقدس !

ای روشنی !

همین اندازه زیبا .

۱۰ اسفند ۰۱ ، ۲۲:۱۵ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

برای پیروز

پیروز ، برایمان تنها یک یوزپلنگ نبود ، یک امید بود ، امیدی که برای بقا می‌جنگید تا از انقراض نجات یابد ، انگار این پسر ایران ، که تا نه ماهگی توانسته بود به تنهایی بزرگ شود و رشد کند بر ایمان یک دغدغه بود ، یک حس خوب وسط اینهمه خبرهای بد دم صبح ، خبر اعدام ، خبر زلزله ، خبر زندانی شدن ، خبر کشته شدن ، خبرهای سقوط پول ملی ....که همه از توان تحمل آدمی ، فراتر می رود ، پیروز یک زندگی معمولی بود ، یک زندگی معمولی که دیگر نیست و فقط حسرتش مانده و دیگر باید خواند 

برای پیروز و انقراضش 

برای مرگ یک زندگی معمولی .

۰۹ اسفند ۰۱ ، ۲۰:۱۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱
نرگس کریمی

برش کتابی

نمی‌دانم آیا مادرش هم او را به اندازه‌ی من دوست داشت؟! 

آیا کسی می‌توانست بفهمد که دوست داشتنِ او چه لذتی دارد، و آدم را به چه ابدیتی نزدیک می‌کند؟! آدم پُر می‌شود، جوری‌که نخواهد به چیزی دیگر فکر کند،

نخواهد دلش برای آدمِ دیگری بلرزد و هیچ‌گاه دچار تردید نشود...

 

سمفونی مردگان 

عباس_معروفی

۰۸ اسفند ۰۱ ، ۱۲:۳۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی

اولین شبانه در اسفند

میخواستم که هوا باشم 

جاری میان نفسهای تو ، 

اما ، ذرات سنگینی شدم 

معلق میان دلتنگی ، 

نه تو هستی ، 

نه هوای تو ، 

تنها مرداب سکوت ، ماند و 

تیرگی آسمان . 

شاید در جهنم گرمای پیش رو ، 

بخار شوم ، 

بارانی شوم در سرزمینهای دور 

در کوهستانهای بالا بلند ، 

که قله هایش ، پناهگاه 

امنی است 

برای آنانی که در سکوت می‌میرند .

 

 

۰۶ اسفند ۰۱ ، ۱۹:۱۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نرگس کریمی